سید آصف نفت باخرز
نویسنده

قاسم خرمی

مديرمسئول

«نفت»، «حاج سیدآصف» و زمستان های سرد« باخرز»

در همان گير ودار سرماي دندان شكن و سرهاي در گريبان، ناگهان كسي فرياد مي زد: « نفت آمد، نفت...! » و به دنبال آن موجي از آدمهاي گالن به دست، پياده يا با الاغ، به سمت روستاي قلعه نو به راه مي افتاند. در قلعه نو عليای باخرز  يك شعبه توزيع نفت وجود داشت كه متعلق به حاج سيدآصف سيدالحسيني بود. سيد آصف با پدر من دوست بود، هر دو با هم به سربازي رفته بودند و در يك پادگان خدمت كرده بودند. به همين دليل من او را از كودكي مي شناختم.

هر وقت اول زمستان می شود، من ناخودآگاه  تن و بدنم می لرزد؛ حتی الان که کنار شوفاژ نشسته ام و هیچ راهی برای ورود سوز و سرما وجود ندارد باز هم خیلی احساس گرما نمی کنم.

 

این باید همان سرمایی باشد که در بچگی وارد بدن من شده و به گمانم هنوز از مغز استخوان های من خارج نشده است. برف زیباست اما تماشای آن از پشت پنجره زیباترست .  البته آن برف و یخبندان های عظیم دهه 50 و 60 در بالا ولایت باخرز، انصافا از پشت پنجره هم زیبا نبود؛ آنهم پنجره های یک لاقبایی که به هیچ وجه حریف آن سرمای استخوان سوز نمی شد.

 

 ورود چراغ های روشنایی نفت سوز مثل چراغ زنبوری و گردسوز و بخاری نفتی های ارج از اوایل دهه پنجاه باب شده بود و در دیگر موارد، مردم همچنان از اجاق سنگی و بخاری های هیزمی استفاده می کردند. نفت تقریبا در دسترس عموم بود و برخی تحصیل کرده ها و شهر گشته ها، حتی از سهم  پول نفت حرف می زدند. البته فقط وفور نفت همه جا دیده می شود وگرنه روستاها از حیث جاده و آموزش و امکانات بهداشتی، اوضاع واقعا تاسف انگیزی داشتند.

 

« به کوری چشم شاه/ زمستون هم بهاره »

 

در زمستان 1357 به واسطه نا آرامی ها سیاسی و اعتصابات کارکنان شرکت نفت، نه تنها صادرات این ماده حیاتی برای اقتصاد ایران قطع شد، بلکه نفت سفید در حد مصرف عموم هم به شدت کم و محدود شد. در شهرهای بزرگ مردم شعار می دادند: « به کوری چشم شاه/ زمستون هم بهاره » اما به هر حال، این فقط شعار بود و در عالم واقعیت، زمستان همچنان بی رحم بود و مردم نیاز شدید به نفت و سوخت داشتند.

 

در روستاها از بابت کمبود نفت، اوضاع به مراتب از شهرها بدتر شد و  مردم برای گرم کردن خانه ها، دوباره به بخاری های هیزمی پناه بردند اما برای چراغ های روشنایی، هیچ راهی جز تهیه نفت وجود نداشت. خیلی ها سعی می کردند که شب ها زودتر بخوابند تا نیاز کمتری به چراغ روشنایی داشته باشند اما با این حال، تا بچه ها مشق هایشان را می نوشتند لااقل دو سه ساعتی نیاز بود که چراغ گرد سوز روشن باشد و برای سر زدن به گوسفندان باید از چراغ رکابی استفاده می کردند که فقط با نفت کار می کرد.

 

آن سرمای کشنده و مشکل بی نفتی فقط مربوط به سال 57 نبود و در سالهای بعد و  اوایل دهه 60 و بویژه بعد از حمله عراق به مناطق نفتی ایران، این مشکل حتی شدیدتر هم شد.

 

ناگهان کسی فریاد می زد: « نفت آمد، نفت…! »

 

عجیب سرمایی بود آن سالها؛ در تمام زمستان ناودانها قندیل بسته بود، سایه ها و جاهایی که آفتاب نمی گرفت، پر برف بود و داخل کوچه های تنگ روستاها، برف و آب با هم یخ می زد و می جوشید و تا شروع نوروز، به ارتفاع نیم متر، یخبندان بود.

 

داخل آن دسته از خانه هایی که آفتاب گیر نبود، حتی از داخل کوچه ها هم سردتر بود، مردها با پالتوهای پشمی و مندیل های سفید، کنار آفتاب کِز کرده بودند و ما پسر بچه ها هر چه لباس داشتیم روی هم می پوشیدیم و بیرون می زدیم اما بازهم حریف سرما نمی شدیم و چیزی از سرخی گوشهای ما کم می شد. حتی وقتی چندتا جوراب سوراخ را روی هم می پوشیدیم، بازهم احساس می کردیم که حدقل چهارتا از انگشتان هر پا، هیچ حسی ندارد و در کنترل ما نیست.

 

در همان گیر ودار سرمای دندان شکن و سرهای در گریبان، ناگهان کسی فریاد می زد: « نفت آمد، نفت…! » و به دنبال آن موجی از آدمهای گالن به دست، پیاده یا با الاغ، به سمت روستای قلعه نو به راه می افتاند. در قلعه نو علیای باخرز  یک شعبه توزیع نفت وجود داشت که متعلق به حاج سیدآصف سیدالحسینی بود. سید آصف با پدر من دوست بود، هر دو با هم به سربازی رفته بودند و در یک پادگان خدمت کرده بودند. به همین دلیل من او را از کودکی می شناختم.

 

طولی نمی کشید که جلوی شعبه حاج سیدآصف به طول 200 تا 300 متر صف کشیده می شد. هر کسی هر چی دم دستش بود برای بردن نفت آورده بود؛ گالن 20 لیتری، چلیک پلاستیکی، پیت 16 لیتری  و حتی دبه های آبخوری…

 

آدم های ته صف می دانستند که نفت به آنها نخواهد رسید اما باز هم صف را ترک نمی کردند. نفت بوسیله یک تانکر (خودروی نفت کش)  به مخزن زیر زمینی نزدیک شعبه سیدآصف تخلیه می شد بعد با یک تلمه و پمپ دستی به یک دیگ مانندی داخل شعبه هدایت می شد و بوسیله یک ظرف ده لیتری به داخل گالن های مردم ریخته می شد.

 

یک تانکر نفت که هر 10 روز یک بار می آمد، کفاف آنهمه روستای بالاولایت باخرز را نمی کرد. مخزن نفت درجه و شماره ای نداشت و هیچ کس نمی دانست دقیقا کی تمام خواهد شد بنابراین، اضطراب و دلهره همیشگی از بابت نرسیدن نفت، همه را در می گرفت. مردم از فرط استرس و عصبانیت گاه با هم درگیر می شدند و گالن های خالی را با لگد به این سو و آنسو پرتاب می کردند. صف به هم می خورد و جریان توزیع نفت برای مدتی متوقف می شد.

 

از سید آصف نفت می چکید 

 

سیدآصف که آنزمان گمانم هنوز به حج نرفته بود، سیدی خوش رو و مردم دار بود که به خاطر شلوغی مردم گاه جوش می آورد و درب شعبه را می بست. هر بار هم در جریان توزیع نفت میان مردم، حداقل هفت هشت لیتری نفت به سر و صورت و لباس های او می پاشید. از اورکت و لباس هایش، نفت چکه می کرد و در آن زمستانهای سیاه و بی نفتی، با آن کلاه سبز و صورت سفید، مثل هاله ای نور می مانست. خاصه اینکه لباس های نفت آلود او هم می توانست یک خانواده را حداقل برای یک شب، گرم کند.

 

هراس انگیزترین لحظه زمانی بود که اعلام می شد، « نفت تمام شد! ». آدمهای تخ صف که چندساعتی زیر سرما، در صف مانده بودند و حالا دست خالی باید بر می گشتند؛ کنترل خودشان را از دست می دادند و به در و دیوار ناسزا می گفتند.  با اینکه می دانستند هر تانکر نفتی، بالاخره تمام خواهد شد اما نمی خواستند این واقعیت تلخ را قبول کنند. بعضا سید آصف را متهم می کردند که نفت را برای خودش ذخیره کرده است بنابراین دسته تلمبه را می گرفتند و بی هدف پایین و بالا می کردند اما نفت واقعا تمام شده بود.

 

سهم ما همان پیت 16 لیتری بدون درب و دسته بود

 

همسایه ها ممکن بود، گاه به هم نفت قرض بدهند اما آن آدمهایی خسته و عصبانی که در درون صف طولانی قرار داشتند معمولا چنین رحم و ترحمی در حق هم نداشتند. زیر فشارهای سخت، خیلی از خصوصیات اخلاقی و خوب انسان هم فرصت بروز و ظهور نمی یابد. آنهایی که نفت گرفته بودند پیت 18 لیتری و بدون درب و دسته را بغل می کردند و نفت از لباس آنها شرره می کردند و تا به منزل می رسیدند، چیز زیادی داخل پیت نمی ماند. از بوی نفت هیچکس بدش نمی آمد.

 

 خلاصه ما در یک همچین فضایی بزرگ شدیم. از اقتصاد نفتی بزرگترین تولید کننده نفت خاور میانه، فقط صف های بلند نفت در ذهن ما مانده است و از درآمدهای هنگفت نفتی، همان پیت 16 لیتری بدون درب و دسته نصیب ما شد. خیلی ها این روزها، وجود نفت را عامل عقب ماندگی ایران می دانند اما به گمان من، وجود نفت از وجود خیلی از ما مفیدتر بود و اصلا عقب ماندگی ما از زمانی شروع شد که ته صف ماندیم و نفت به ما نرسید. من گاهی فکر می کنم آنهایی که علیه اقتصاد نفتی حرف می زنند همانهایی هستند که در اول صف قرار داشتند، گالن ها را پر کردند و رفتند و به هیچ کس هم تعارفی نزدند.

در همین باره

پیشنهادها

خوانده شده ها