پیوندهای مرتبط
شرکت ها و تشکل های منتخب
مقدمهاي درباره طبقات فرادست و فرودست
نقش طبقه متوسط در تبدیل «شورشهای ویرانگر» به «جنبشهای کمالگرا»
طبقه متوسط جدید به دلیل تحصیلات، سطح در آمد، سطح زندگی و نوع آگاهیهای اجتماعی، دارای آرمانهای مترقی و رهبر جنبشهای مدنی (برابری طلب، فمینیستی، زیست محیطی...) است که دستاوردهای آن میتواند بر زندگی طبقات پایین تاثیرگذار باشد، اما بصورت طبیعی، هیچگاه تحت تاثیر اقدامات طبقات پایین قرار نمیگیرد. برعکس، قادر است تا از طریق روشنفکران، قشر دانشجو را تحت نفوذ بگیرد و از طریق مدیران و کارفرمایان و در چهارچوب بوروکراسی و مقررات حاکم، حرکتهای انقلابی و ساختاری طبقه کارگر را کنترل کند.
مقدمه و چکیده یادداشت
این روزها، مکررا بحث ضعیف شدن طبقه متوسط در ایران، بواسطه سیاست های حکومت و یا تحریم های خارجی مطرح است. اما اینکه این طبقه به لحاظ اقتصادی یا اجتماعی، قوی باشد یا ضعیف شود، مشخصا چه تاثیری روی سیاست، حکومت، جامعه و یا حتی دیگر اقشار و طبقات دارد؟ خیلی محل بحث واقع نمی شود !
اگر دریک تقسیم بندی کلی، جامعه را به طبقه بالا( سرمایه داران و ثروتمندان) و طبقه پایین (کارگران و فرودستان) تقسیم کنیم، « طبقه متوسط middle class – » ما بین آنها قرار می گیرد و طیفی از افراد و مشاغل نظیر تحصیلکرده ها، مهندسان، پزشکان، حقوقدانان، استادان دانشگاه، روحانیون، دانشمندان، نویسندگان، روشنفکران، دبیران، آموزگاران، تکنیسینها، روزنامه نگاران، دانشجویان و حقوق بگیران و نیز تولید کنندگان و بازرگانان خرد را شامل می شود.
زمانی، بر اساس نظریه مارکس، تصور بر این بود که تحولات سیاسی و اقتصادی جهان، محصول منازعه سرمایه داران و یا بورژوازی ( از طبقه بالا) و پرولتاریا و کارگران (از طبقه پایین) خواهد بود، اما به دلیل پیشرفت دانش و سایر تغییرات اجتماعی، روز به روز بر اندازه، قدرت و شعاع عمل طبقه متوسط افزوده شد. تعداد زیادی از فرزندان طبقه بورژوا، خرده بورژوا و طبقه کارگر به خاطر فراگیری تحصیلات دانشگاهی و آموزشهای جدید، علنا وارد طبقه متوسط شدند و به تعلقات طبقاتی پدران خودشان وفا داران نمانده اند.
طبقه متوسط، همچنین به دلیل سطح آموزش و مطالعه و آگاهی، بیشتر از طبقات بالا (که غرق در ثروت و خوشی هستند) و طبقات پایین (که غرق در فقر و فلاکت هستند) تمایل به مشارکت سیاسی و اجتماعی دارند. به همین دلیل، اکنون این طبقه متوسط جدید است که محور دگرگونی های سیاسی و اجتماعی در جهان شده است که نمونه بارز آن، شکل دادن به اعتراضاتی بود که نهایتا با بسیج طبقات پایین به پیروزی انقلاب ۵۷ منجر شد. اغلب تحولا سیاسی سه دهه اخیر جهان که به انقلاب های رنگی مشهور شده است، محصول نقش آفرینی طبقه متوسط بوده است.
نقش طبقه متوسط، صرفا در وقوع انقلاب ها خلاصه نمی شود، بلکه موجودیت و شیوه عمل آن می تواند باعث حفظ ثبات در درون سیستم های سیاسی هم بشود و یا از وقوع تحولات خشونت بار پیشگیری کند. یک فرضیه این است که اگر محمدرضا شاه پهلوی، فضایی برای مشارکت و عرض اندام طبقه متوسط ( که خود در بزرگ شدن این طبقه موثر بود) باز می کرد، شاید جامعه ایران درگیر انقلاب تمام عیار نمی شد و با هزینه کمتری، اصلاحات و انتظارت مورد نظر این طبقه تامین می شد.
رفتار و کنشهای سیاسی طبقه متوسط، عموما مدنی، بهبودخواهانه و اصلاحطلبانه است و هیچ گاه موجودیت حکومت را هدف قرار نمیدهد؛ مگر اینکه همه مسیرهای متعارف برای مشارکت آن مسدود شده باشد. ضمن اینکه این طبقه به دلیل زعامت فکری و تسلط بر رسانه ها و صاحبان صنایع، تا حد زیادی بر عملکرد دیگر طبقات و اقشار معترض( مثل کارگران و دانشجویان) نیز تاثیر گذار است. چرا که این طبقه میتواند به عنوان پل ارتباطی میان طبقات بالا و پایین جامعه عمل کند، از شدت ستیزها و پیکارهای طبقاتی بکاهد و «شورشهای اجتماعی» را به «جنبشهای اجتماعی» تبدیل کند.
در جامعه ایران، به دلایلی که مبنای نظری و تاریخی ندارد ، نسبت به نقش آفرینی طبقه متوسط در پیروزی انقلاب، تردید افکنی می شود و یا حضور آن در فراگردهای دموکراتیک بعدی مثل حضور در دو انتخابات سرنوشت سال ۷۶ و ۹۲ با بدبینی، تحلیل می شود و از همه بدتر اینکه گاها این طبقه،حامل سیاست« براندازی» خوانده می شود! در حالیکه طبقه متوسط در همه دنیا عامل ثبات است و فعلا ثبات سیستم سیاسی در ایران، بیش از طبقه متوسط، از جانب طبقه پایین و یا همان فرودستان و مستضعفانی که پایه ایدئولوژیک بنای حکومت بودند، در معرض تهدید است!
مارکس و طبقات بالا و پایین
مفهوم «طبقه» وتقسیم جامعه به «طبقات»، میراث فکری کارل مارکس بود که به تدریج وارد ادبیات اقتصادی و اجتماعی جهان شد و رویکردی تئوریک برای بررسی و تحلیل رویدادها و پدیدهها بدست داد. مارکس تحول جوامع در ادوار مختلف تاریخی را محصول نزاع طبقات میدانست و باور داشت که در نهایت، ستیز دو طبقه اصلی یعنی کارگر(پرولتاریا) و سرمایهدار (بورژوا) باعث تحول نظام سرمایهداری به سوسیالیستی خواهد شد. در نگاه مارکس، اقتصاد زیر بنا و سیاست، فرهنگ، ایدئولوژی و مذهب روبنا به حساب میآمد. از اینرو، چون اقتصاد در اختیار طبقه سرمایهدار است، پس دین و دولت هم ابزاری برای حفاظت از منافع این طبقه، در مواجهه با طبقات دیگر محسوب میشود.
مقصود مارکس از طبقه سرمایهدار، مالکان وسایل تولید بود که قادر به خرید و استخدام (یا به گفته او استثمار) طبقه کارگر بودند. با رشد مناسبات سرمایه داری، طبقه بورژوا یا سرمایهدار به سه شاخه بورژوازی صنعتی، بورژوازی تجاری و بورژوازی مالی و بانکی تبدیل شد. کارگران هم به لحاظ میزان دانش و تخصص، به کارگران یدی و فنی تقسیم شدند. خودِ مارکسیستها، آن دسته کارگران فاقد خصلت انقلابی را با عناوین «کارگران اشرافی» و «لمپن پرولتاریا» خطاب میکردند.
مارکس اگرچه، کارگران را در زمره طبقات پایین به حساب میآورد، اما نقطه تمرکز او مشخصا بر طبقات فرو دست نبود و بیشتر مناسبات کار و سرمایه در جوامع سرمایهداری را مورد توجه قرار داده بود. به همین دلیل از منظر او، بین دو طبقه اصلی کارگر و سرمایهدار، یک طبقه دیگر با نام «خرده بورژوازی» قرار میگیرد که شامل دهقانان، بازرگانان کوچک و مغازه داران است. این طبقه، نه مثل طبقه کارگر، متکی به فروش نیروی کار است و نه مثل طبقه سرمایهدار، مالک منابع و سایل تولید، اما تابع و در خدمت طبقه بورژوا و سرمایهدار است. بعدها لنین وجود این طبقه را یکی از موانع شکلگیری انقلابهای کمونیستی در کشورهای توسعه نیافته عنوان کرد.
نخستین نقدها به دیدگاه طبقاتی مارکس
دیدگاه مارکس درباره قشربندی جامعه بر پایه اقتصاد را، نخستین بار ماکس وبر ( جامعهشناس آلمانی) مورد نقد قرار داد. به نظر او، اولا افراد و گروههای همفکر لزوما دارای مشاغل و منابع درآمدی یکسانی نیستند و در ثانی، تحول جوامع نیز به جای «ستیزطبقات» بر «رقابت گروهها» برای پیشیجویی و پیشرفت استوار است. این دیدگاه وبر را، آنتونی گیدنز در نظریه ساخت یابی کامل کرد و ثابت کرد که سه ملاک «ثروت»، «منزلت» و «قدرت» (یعنی موقعیت اقتصادی و اجتماعی در کنار توانمندی و تخصص) مبنای سلسله مراتب اجتماعی به حساب میآیند.
از اوایل قرن بیستم، با ظهور جنبشهای ناسیونالیستی، که طبقات مختلف را به هم متصل ساخت و نیز رشد تدریجی صنعت در جوامع غربی، که شکافهای اقتصادی را کاهش داد و تعارض میان سرمایه و کار و در نتیجه ستیز پرولتاریا و بورژوا را تخفیف داد، نظریه مارکس تا حد زیادی از اعتبار افتاد و نسل بعدی مارکسیست ها، به دنبال ارائه تفسیر تازهتری از تقسیمات اجتماعی برآمدند.
لوئی آلتوسر و نیکوس پولانزاس (از مارکسیستهای ساختارگرا)، تئوری روبنا و زیربنای مارکس را به پرسش گرفتند و تاکید کردند که در جهان امروز، تاثیر حکومت و سیاست در تحول جوامع، از اقتصاد هم موثر تر است.
به نظر آنتونیو گرامشی، فرهنگ به اضافه ایدئولوژی، کلیساها، مدارس، رسانهها و روشنفکران (و هر آنچه مارکس روبنا مینامید)، به مراتب بیشتر از اقتصاد، به حفظ نظام سرمایهداری و گسترش سلطه و هژمونی آن کمک کرده است.
این تفسیرها باعث شد تا مارکسیستهای جدید بویژه پولانزاس، به جای «طبقه» از اصطلاح «طبقه اجتماعی» استفاده کنند. به این معنی که تحول جوامع (برخلاف تصور مارکس) محصول «ستیز طبقه کارگر و سرمایهدار در عرصه اقتصاد» نیست، بلکه نتیجه «کشمکش طبقات مختلف جامعه در عرصه دولت و سیاست» برای بهرهمندی بیشتر از ثروت و منافع اقتصادی است. بعدها، باب جسوپ (مارکسیست رئالیست) مفهوم دقیقتر «نیروهای اجتماعی» را جایگزین اصطلاح طبقه و طبقات اجتماعی کرد.
زمینه پیدایی طبقه متوسط
جدای از این مجادلات نظری، در عالم واقع نیز به خاطر رشد اقتصادی و اجتماعی، به مرور گروهها و نیروهایی در جوامع مدرن ظهور پیدا کرده بودند که در هیچ کدام از طبقات بالا و پایین مورد نظر مارکس جای نمیگرفتند. اینها، به آن دلیل که حد واسط دو طبقه اصلی قرار داشتند، «طبقه متوسط/ middle class » نامیده شدند.
مفهوم طبقه متوسط را نخستین بار، توماس گیسبورن در ۱۷۸۵ برای توصیف طبقه ای به کار برد که مابین زمین داران و اشراف از یکسو، و کشاورزان و کارگران از دیگر سوی، قرار میگرفت و شامل صنتعگران جزء، پیشهوران و کارکنان اداری میشد. این برداشت از طبقه متوسط با رشد تکنولوژی و صنعت در قرن ۱۹ و ۲۰ تغییر یافت.
طبقه متوسط به لحاظ اقتصادی، دستمزد و درآمدی در حد طبقه کارگر دارد اما به لحاظ فکری و فرهنگی، به طبقات بالای جامعه نزدیکتر و شبیه است. با این حال، ارائه تعریف دقیق و نیز بر شمردن معیارهای طبقه متوسط از یک جامعه تا جامعه دیگر، متفاوت است.
بنابراین در یک تقسیم بندی کلی، از طبقه متوسط با دو عنوان قدیم و جدید نام برده میشود. در گروه اول (طبقه متوسط قدیم) بازرگانان، سوداگران صنعتی کوچک، مغازهداران، صاحبان بنگاههای کوچک اقتصادی و تولیدکنندگان خرد و در گروه دوم (طبقه متوسط جدید) تحصیلکردهها، مهندسان، پزشکان، حقوقدانان، استادان دانشگاه، دانشمندان، نویسندگان، روشنفکران، دبیران، آموزگاران، تکنیسینها، روزنامه نگاران، دانشجویان و حقوق بگیران جای میگیرند. اعضای طبقه متوسط قدیم، در زمینه تولید خرد و توزیع محصولات و کالاها اشتغال دارند و مشمولین طبقه متوسط جدید در کار تولید علم، دانش و اطلاعات اشتغال هستند.
طبقه متوسط محور دگرگونی های جدید
در جوامع امروزی، اندازه، نفوذ و قدرت سیاسی و اجتماعی طبقه متوسط جدید در مقایسه با دیگر طبقات، مرتب در حال افرایش است. تعداد زیادی از فرزندان طبقه بورژوا، خرده بورژوا و طبقه کارگر به خاطر فراگیری تحصیلات دانشگاهی و آموزشهای جدید، به این طبقه پیوستهاند. طبقه متوسط جدید، همچنین به دلیل سطح آموزش و مطالعه و آگاهی، بیشتر از طبقات بالا (که غرق در ثروت و خوشی هستند) و طبقات پایین (که غرق در فقر و فلاکت هستند) تمایل به مشارکت سیاسی و اجتماعی دارند. به همین دلیل، برخلاف مارکسیستها که طبقات پایین (کارگران و کشاورزان) را عامل انقلاب و تغییر اجتماعی میدانستند، اکنون این طبقه متوسط جدید است که محور دگرگونی های سیاسی و اجتماعی در جهان شده است.
ترکیب طبقه متوسط جدید از منظر سیاسی، بسیار نامتجانس است و از روشنفکران و دانشجویان عموما مخالف وضع موجود گرفته تا بوروکراتها و تکنوکراتهای همکار و حامی حکومت در آن جای میگیرند. به عبارتی این طبقه همزمان در حکومت و جبهه اپوزیسیون حکومت حضور دارد! از این رو، به رغم اینکه با در اختیار داشتن حوزه فرهنگ و رسانهها، منشا آگاهی، نقادی و گفتمانسازی است، اما رفتار و کنشهای سیاسی آن عموما بهبودخواهانه و اصلاحطلبانه است و هیچ گاه موجودیت حکومت را هدف قرار نمیدهد؛ مگر اینکه همه مسیرهای متعارف برای مشارکت آن مسدود شده باشد.
در اغلب کشورهای در حال توسعه، معمولا دانشجویان و کارگران، کانون و خاستگاه اعتراضات سیاسی و اجتماعی به حساب می آیند، اما جهت، شدت و اثر بخشی این اعتراضات تا حد زیادی تابع واکنش طبقه متوسط است. طبقه متوسط جدید به دلیل تحصیلات، سطح در آمد، سطح زندگی و نوع آگاهیهای اجتماعی، دارای آرمانهای مترقی و رهبر جنبشهای مدنی (برابری طلب، فمینیستی، زیست محیطی…) است که دستاوردهای آن میتواند بر زندگی طبقات پایین تاثیرگذار باشد، اما بصورت طبیعی، هیچگاه تحت تاثیر اقدامات طبقات پایین قرار نمیگیرد. برعکس، قادر است تا از طریق روشنفکران، قشر دانشجو را تحت نفوذ بگیرد و از طریق مدیران و کارفرمایان و در چهارچوب بوروکراسی و مقررات حاکم، حرکتهای انقلابی و ساختاری طبقه کارگر را کنترل کند.
در مجموع، آن دسته کشورهایی که از طبقه متوسط جدید قدرتمندتری برخوردار بودهاند، اغلب ثبات سیاسی و اقتصادی بیشتری را تجربه کرده اند. چرا که این طبقه میتواند به عنوان پل ارتباطی میان طبقات بالا و پایین جامعه عمل کند، از شدت ستیزها و پیکارهای طبقاتی بکاهد و «شورشهای اجتماعی» را به «جنبشهای اجتماعی» تبدیل کند.
وضعیت طبقه متوسط در ایران امروز، موضوع بخش بعدی این نوشته است.
در همین باره
پیشنهادها
خوانده شده ها
آخرین خبرها
مطالب مرتبط
تبلیغات