پیوندهای مرتبط
شرکت ها و تشکل های منتخب
عباس بی آزار؛ داستان مرد ژولیده ای که به همه چیز دنیا خندید و رفت
عباس حدود بیست سالي است كه از دنيا رفته ؛ خانه و زمين و زن و فرزندي هم از او باقي نماند. اما خاطره آن آدم ساده دل و خندرو و با محبت و بي كلك هنوز در اذهان مردم آبادي ما باقي است
من مجموعا یک و دو دهه ای بیشتر در« باخرز» زندگی نکرده ام اما سر رشته خاطرات دوران کودکی و نوجوانی من، از همان سالهای اواخر دهه 50 تا اواخر دهه 60 آغاز می شود
الان که دارم به گذشته فکر می کنم، تقریبا تمام آدمهای اسم و رسم دار و همه آنهایی که اسبی و دشتی و گله ای در اختیار داشتند، مرده اند و فراموش شده اند. یا اگر کسی به یاد آنها باشد، همان ورثه ای است که بر اثر اختلافات ناشی از تقسیم ارث و زمین، گاهی چیزی حواله قبور آن مرحومان می کنند
من اما از میان عقلای آن قوم ، فقط «عباس دیوانه» را به یاد دارم. عباس آدم ساده و ژولیده ای بود که بچه ها او را دیوانه صدا می کردند و همیشه هم سر به سرش می گذاشتند. او واقعا دیوانه نبود به این معنی که باعث آزار و اذیت کسی شود، ولی به هر حال، این اسم روی او مانده بود و با همین اسم هم زندگی کرد و کنار آمد.
عباس هیچکدام از ویژگی های آدمهای و عاقل و باطل زمان خودش، مثل خشم و غرور و نفرت و حسادت را در خود نداشت و به جایش، همیشه لبخندی عمیق روی لب داشت، بطوریکه چانه اش گود می افتاد و دهانش نیمه باز می ماند. شاید همین لبخندها آنهم پیش آدمهای اخمو و پر غضب، باعث شده بود که او را عباس دیوانه خطاب کنند
به جز آن خنده های ملیح، ویژگی دیگر عباس این بود که همیشه در حرکت و سفر بود. از این روستا به آن روستا، از این شهر به آن شهر و از این مراسم به آن مراسم. پای ثابت همه عروسی ها در اغلب روستاهای بالا ولایت باخرز بود. زمستانها معمولا در همان روستا می ماند اما در فصل بهار و تابستان، همراه کارگران فصلی به تهران و شهرهای دیگر می رفت و خلاصه آرام و قرار نداشت
جیب عباس پُر بود از آدرس و نشانی افرادی که باید به آنها سَر بزند. این آدرس های دقیق را هم معمولا بچه های شیطون محل به او می دادند که به سراغ آشنایان ساکن شهرها برود. تفریحشان بود اما عباس تقریبا هیچ آدرسی را از قلم نمی انداخت و به سراغ همه می رفت. چیزی هم طلب نمی کرد ولی افراد معمولا به او پولی و هزینه سفری می دادند تا به مقصد بعدی برسد. یک بارهم که در کوی دانشگاه تهران ساکن بودم، پیش من آمد. ناهاری خورد و خداحافظی کرد و رفت
در تمام آن سالها، ما نفهمیدیم که عباس اساسا کجا می خوابد، کجا غذا می خورد و کجا لباسش را عوض می کند اما با همین وضع، یک عمر زندگی کرد. بدون اینکه به دنبال جلب احترام دیگران باشد و بدون اینکه آزاری به دیگران برساند.
عباس حدود بیست سالی است که از دنیا رفته ؛ خانه و زمین و زن و فرزندی هم از او باقی نماند. اما خاطره آن آدم ساده دل و خندرو و با محبت و بی کلک هنوز در اذهان مردم آبادی ما باقی است
من الان دوست بدانم که چه اختلالی در اعصاب و روان انسان، باعث می شود که جویای حال دیگران باشد و همیشه لبخند بزند؟ آنهم در میانه آدمهایی که برای زنده ماندن، به چهره هم چنگ می کشند. اگر آن علت کشف بشود، به گمان من، باید اعصاب و روان همه آدمهای عاقل را مختل کرد. به چه دردی می خورند آدمهای عاقل و شیاد و پرکلک !
ای عاقلان دیوانگی خوش عالمی باشد به ما
گر عاقلی روزی دمار از دهر ما نتوان کشید
//////////////////////////////////////
شرحی بر یک عکس از روستائیان آفتاب نشینِ باخرز
روایت داستان زندگی آدمهای معمولی چه اهمیتی دارد؟
💮 این روزها، وقتی به این قبیل تصاویر قدیمی و دسته جمعی در کتب، مجلات و یا شبکه های اینترنتی نگاه میکنیم، معمولا چنین اسامی و عباراتی در حاشیه یا در توضیح آن نوشته شده است:

✔️ « از راست به چپ در ردیف دوم ایستاده: محمد علی ذکاالملک فروغی، علی اکبر داور، علی اصغر حکمت، سید حسن تقی زاده، سعید نفیسی، نفر بعدی ناشناس احتمالا ابراهیم پور داود…
✔️ «از چپ به راست نشسته: حمید عنایت، احسان طبری، خلیل ملکی، ایستاده کنار ملکی جلال آل احمد، جوان قدبلند سبیلو سیاوش کسرایی، فرد پشت به تصویر محمود دولت آبادی و پسر بچه ایستاده سعید سلطان پور……
💮 اینگونه نام بردن از نخبگان و نام آشنایان، البته رسم نیکویی است. همه اینها جدای از افکار متفاوتشان بخشی از هویت فرهنگی ما محسوب میشوند و اگر روزی دیدیم که فرزندانمان از عکسهایی که به آنها نشان میدهیم، کسی را نمی شناسند، بدانیم که آغاز گسست و انحطاط تاریخی ماست. این درباره افراد شاخص و معروف بود، اما ثبت و شرح زندگی فردی و اجتماعی آدم های معمولی و ناشناخته چه می شود؟
💮 مثلا این عکس که اینجا مشاهده میکنید، با همه آن تصاویر مندرج در کتابها و رسانهها متفاوت است. جمعی از اهالی آفتاب نشین روستای سلطان آباد باخرز از شهرهای شرقی خراسان رضوی که حدود ۳۵ یا ۴۰ سال پیش، احتمالا در یک روز پاییزی کنار دیوار قرار گرفته و تصویری جمعی را ثبت کردهاند تا به قول محمود دولت آبادی بگویند: بالاخره «ما نیز مردمی هستیم»!؛ از وقایعی که به ندرت روی میدهد. این شاید تنها عکس به جای مانده از افراد حاضر در این قاب باشد.
💮 شک ندارم که هیچ کدام شما، هیچ کدام از این افراد را نمی شناسید! حتی نسل های جدید ترِ همان روستا، دیگر خیلی از افراد درون این تصویر که بعضا روی در خاک کشیدهاند، را به خاطر ندارند! من اما همه آنها را فرد به فرد میشناسم و میدانم که زندگی هر کدام از آنها داستانی دارد. داستانی از رنجی بی پایان، تلاشهای بیوقفهای که اغلب به جایی نمیرسید و اندک خوشی هایی که مایه حیات و بقاء بود. بیشتر آنهایی که به آن دیوار تکیه دادهاند، فرصتی برای سوادآموزی و تحرک اجتماعی نداشتند، اما به قول مارتین لوترکینگ «هر کدام آنها رویایی داشتند»! که در تحقق آن رویا، بخشی از تاریخ محلی پیرامون خود و تکهای از تاریخ اجتماعی ما را شکل دادهاند.
✔️ تصویر نفر اول در ردیف نشسته و از چپ به راست متعلق به اوستا اکبر عبداللهی است که به عنوان یک معمار محلی اغلب ساختمانهای مسکونی شهرک شهید بهشتی فعلی که جایگزین روستای قدیمی سلطان آباد شده است، را او به دست خود ساخت. او پدر شهید هم بود که فرزندش، بخشی از حماسه و افتخار ملی ما در دفاع از میهن را رقم زده است.
✔️ تصویر نفر اول ایستاده از سمت راست، عیسی خوافی است که عمری را در کوره پزخانههای آجر پزی تهران، خشت مالید. عیسی و دیگران در تمام برج های بلند مرتبه تهران، لااقل به اندازه یک آجر سهیمند. اگر روزی کار به برداشتن دیوارها و حصارهای تهران رسید، یادتان باشد که از مردم روستای سلطان آباد و نیمی از مردم روستاهای باخرز کمک بگیرید! تمام آجرها و دیوارهای ضخیم از رم آنها فروخواهند ریخت!
✔️ نفر وسط ایستاده که دست در جیب دارد، اوستا محمود، آسیابان روستا است که بدون او و آسیابش گندمی به نانی بدل نمیشد و از گلویی فرو نمیرفت. او می داند که ارزش یک من آرد، چند لیتر عرق پیشانی است
✔️ از راست به چپ، نفر چهارم ایستاده که دستها را زیر بغل گرفته است، خان آقای نوروزی است که چهار دهه شوفر مینی بوس روستا بود. من شاهد تلف شدن عمر او بودهام، چرا که هر روز نیمی از وقت او صرف رانندگی و حمل مسافر به تربت جام و نیم دیگر صرف تعمیر مینی بوس بنز خاور دست دوم شد. او تکان خورده ترین فردِ جادههای خاکی و ناهموار باخرز است.
💮 بقیه افراد در تصویر نیز هر کدام داستان جداگانه دارند، اما فصل مشترک قصه زندگی تمام آنها، «از یاد رفتگی» است. هیچ کس درباره آنها چیزی ننوشت و این عکس جمعی بر دیوار هیچ موزهای نقش نبست. در حالیکه بخش بزرگی از تاریخ اجتماعی ایران امروز ما ،همین تقلای مردمان گمنام و معمولی برای زنده ماندن و خلق زندگی شرافتمندانه در فضای نابرابر و ظالمانه است.
🔰 می گویند تاریخ را همواره قوم پیروز نوشته اند، بیاییم بیرون از جدالها، قدری هم در باره زندگی و زمانه آدم هایی بنویسیم که موضوع هیچ جنگی نبوده اند! مثل مردم روستاهای باخرز، تایباد، صالح آباد و تربت جام. ما برای بودن، ماندن و جلو رفتن به تاریخ محلی و اجتماعی خودمان نیاز داریم
سخن چون از دل برآید لاجرم بر دل نشیند
با سپاس ودروداستاد…نمی دانم در قلعه نو درمدرسه راهنمایی با هم همکلاس بودیم یانه؟ چون چهره آشناست حتی اگر هم نبوده باشیم بازهم فرق نمی کند . نثر روان و زیبا به همراه بیان خاطره گونه شما را بسیار دوست می دارم ..سال هاست که با ادبیات بعنوان دبیر ادبیات سروکار دارم ولی معتقدم ادبیات تنها علمی است که ذوق واستعداد می خواهد تا دیپلم ولیسانس و…ادبیات …با نوشته هایتان روح وفکر بر می گردد به گذشته با مردمان بظاهر بی چیز با دلهای ثروتمند وبزرگ..مطلب «عباس دیوانه» را که خواندم یاد سال 73 دانشگاه سبزوار که امد و شب هم در خدمتش بودیم .متاسفانه هاردم سوخت وخیلی از عکس ها ازجمله دوعکس این بزرگوار از بین رفت…دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد…باسپاس حسن شیخ/ مشهد/پاییز چهارصد
ممنون از لطف شما. بله بنده در مدرسه راهنمایی شهید نواب صفوی قلعه نو درس خوانده ام