پیوندهای مرتبط
شرکت ها و تشکل های منتخب
پهلوانان ترحم برانگیز
از ديدني هاي دوران كودكي ما، يكي هم تماشاي معركه گيران، پرده خوانان، مارداران و پهلوانان زنجير پاره كن بود كه هر از گاهي بساطي پهن و يا پرده اي روي ديوار نصب مي كردند و يك و دو ساعتي ما را سر گرم مي كردند و خودشان هم مختصر پولي مي گرفتند و مي رفتند
مهمترین ویژگی این قبیل نمایش ها، رایگان بودنشان بود که برخلاف سینماها، نیازی به بلیط و صندلی خاصی نداشت و از هرجای برنامه که می رسیدی، جذابیت خودش را داشت و چیزی را هم از دست نمی دادید. فقط اگر زودتر می رسیدی، می توانستی جلوتر بنشینی و با مزاحمت کمتری کل صحنه را تماشا کنی
گروه معرکه گیران یا یک تیم بودند که مثلا یکی با مشت سنگ های سفت را می شکست، یکی مارها را از جعبه بیرون می آورد، یکی زنجیر پاره می کرد و یکی هم پول جمع می کرد و با صدای بلند می گفت: من پول جمع می کنم که پهلوان پیش کسی، دست دراز نکند و الهی که دست شما پیش هر کس و ناکسی دراز نشود!
برخی اوقات نیز، تک نفره اجرا می کردند و پهلوان مارگیر هم بود. همه هم انصافا در کار خودشان ماهر بودند.
پرده خوانان عمدتا روضه خوان بودند و یا اشعاری با مضامین مذهبی و واقعه کربلا می خواندند. پرده نقاشی شده بزرگی را روی دیوار نصب می کردند که داستانهای مختلفی را ترسیم کرده بود. موضوع محوری داستانها معمولا تقابل خیر و شر بود. مثلا شمر در واقعه کربلا نه تنها خودش آدم بدجنس و بدقیافه ای طراحی شده بود بلکه حتی اسب او هم، اسب کثیف و لاغر و مردنی نقاشی شده بود؛ در حالیکه اسب شمر حیوان بی اراده ای بود و مسلما در جنایت شمر، دخل و دخالتی نداشت. پرده خوان گاه چنان احساسات ما را به جوش می آورد که نزدیک بود سنگی برداریم و به طرف شمر و اسبش پرتاپ کنیم که پرداه خوان ممانعت می کرد و می گفت این پرده بی زبون و بی تقصیر را چرا می خواهید پاره کنید؟!
مارگیران، کار خیلی خاصی انجام نمی دادند و فقط جعبه چوبی دربسته ای را وسط معرکه می گذاشتند و مژده می دادند که به زودی با حیوان مرموز و خطرناکی مواجه می شوید که نیشش می تواند یک شتر را خاکستر کند و می گفت دعا کنید که من امروز بتوانم این موجود خطرناک را به شما نشان بدهم و زنده بمانم.
بعد هم کاسه ای بر می داشت و شروع به جمع کردن پول می کرد و دست آخر یک مار تنبل و بی حال ررا به نشان ما می داد که به گفته مردم نیش نداشت و زهرش را کشیده بودند. بدبختانه همان مارهای بی حال و بی بخار،گاه شب ها به خواب ما بچه ها می آمدند و تبدیل به کابوس شب های ما می شدند.
جذاب ترین بخش این قبیل معرکه گیریها، همان نمایش قدرت پهلوانان بود. مردی درشت هیکل، لخت می شد و سینه سپر می کرد و بادست خالی چند ردیف آجر را می شکست و یا زنجیرهای فلزی را دور شانه هایش می پیچید و آنقدر زور می زد تا از جایی پاره شود. به قول امروزی ها، نان بازویشان را می خوردند.
در باره ماهیت آن آجرها و زنجیرها، همیشه حرف حدیث هایی وجود داشت. خیلی ها می گفتند آن آجرها را در کوره های دستی بصورت سفارشی بصورت رگه دار می پزند که با فشار اندکی از وسط نصف می شوند. می گفتند زنجیرها هم چند حلقه ناجوش دارند که به راحتی پاره می شود.
اما آنچه برای ما واقعیت داشت خود پهلوان بود که با آن هیکل درشت و بازوانی کلفت که تنه درختی را می مانست، آن وسط نشسته بود و عرق می ریخت و نعره می زد تا زنجیر پاره شود. پهلوان آنقدر زور می زد و فریاد می کشید که خون از دماغش سرازیر می شد و رگ های گردنش باد می کرد و گاه از شدت تاثر، اشک چشمانش فرو می ریخت
کار که به اینجا می رسید، ما بچه ها اصلا منتظر نتیجه کار و پاره شدن زنجیر نمی ماندیم و آنچه در جیب داشتیم که مختصر پولی بود که با خواهش و تمنا از پدر گرفته بودیم تا خرج بیسکویت و نوشابه هفتگی کنیم، دست و دل بازانه، می ریختیم وسط معرکه و دور می شدیم.
الان که به آن روزها فکر می کنم، می بینم پهلوان واقعی ما بچه بودیم که کل سرمایه و داشته های خودمان را صادقانه می ریختیم وسط و آنکه در وسط معرکه قرار داشت، در حقیقت مردی قوی پنچه و درشت هیکلی بود که از احساسات ما ارتزاق می کرد. در زندگی پیرامون ما، خیلی ها که فکر می کنند، کسی هستند، پهلوانان ترحم انگیزی بیش نیستند.
الان دیگه از همان هم خبری نیست و در عوض تا دلتان بخواهد معرکه گیران زیاد شده اند!!!
در همین باره
پیشنهادها
خوانده شده ها
آخرین خبرها
مطالب مرتبط
تبلیغات