حسین خاموشی
نویسنده

قاسم خرمی

مديرمسئول

در استقبال از ماه مهر و یادی از معلم دوره ابتدایی من در باخرز

اسمش حسین خاموشی، اما هیچ وقت « خاموش» نشد

 خلاصه حسين خاموشي كه دوست داشت به عنوان يك معلم تحصيل كرده و عضوي از جريان انقلاب، فراتر از يك معلم بي خبر روستايي ظاهر شود با انواع خطرات و چالش ها مواجه شد و مدتي هم خانه نشين شد و يادم هست يك مدتي يك مغازه تعميرراديو و لوازم برقي داشت و آخر هم به مشهد نقل مكان كرد و بالاخره بازنشسته شد !

در آن سالها، آموزگاران ما بیشتر از مشهد می آمدند، اغب هم جوانهای تازه کاری بودند که بعد از اتمام دوره تربیت معلم، به مناطق و روستاهای دور دست اعزام می شدند، روستای سلطان آباد باخرز هم در آن زمان، دور دست به حساب می آمد.

 

در سال تحصیلی 59 و 60 بر خلاف روال معمول، آموزگار جوانی به روستای ما آمد که می گفتند ایشان حسین خاموشی و پسر فلان و نوه فلان از روستای قلعه نو باخرز است.آقای خاموشی جوانی خوشتیپ با ریش بلند و مشکی و قامت ترکه ای و چالاک بود که گمانم حدود 23 تا 25 سال سن داشت.

 

مردم قدیم باخرز و شاید هم مردم امروز باخرز، شوربختانه خیلی برای معلم بومی و یا اصلا  کارمند و مامور دولت بومی و یا هر آدمی که او و پدرش و بستگانش را از قبل می شناختند، ارزش و اهمیت زیادی قائل نبودند و این کم اعتنایی ها، خیلی به شخصیت و علم و اعتبار آن فرد بومی هم ربطی نداشت و در حقیقت یک مشکل و عارضه فرهنگی بود که مردم گرفتارش بودند.

 

مثلا اگر شما می گفتید آقای فلانی معلم و یا کارمند و پلیس خوبی است، فوری پاسخ می داد: « اینکه بچه همین همت آباد و پسر فلانی است و من با او همبازی بوده ام» و فوری یک خاطره ای سرهم می کرد که « یادش بخیر یک روز در بچگی با او دعوا کردم و زدم توی گوشش»!

 

 به این ترتیب، تو گوشی جاهلانه ای که او زده بود، می شد معیاری برای ناشایستگی آن کارمند بومی  و متقلابا، آن آدمهایی که از شهر دیگری می آمدند و توی سر او می زنند، همه آدمهای مدیر و مقتدر و با احترام و شایسته دست بوسی بودند. این بیماری خود کم بینی و خود تحقیری در میان مردم مناطق ما چه در باخرز و تایباد و یا تربت جام و صالح آباد تا کنون از بیماری طاعون و کرونا بیشتر قربانی گرفته است و هنوز هم واکسنی برای آن پیدا نشده است.   بگذریم حالا …

 

حسین خاموشی از خانواده خاموشی های قلعه نو علیا بود که خانواده محترم و معتبری هستند و اغلب فرزندان آنان تحصیلات عالیه و ممتاز دارند. به عبارتی از خانواده های درس خوانده و فرهنگی و پیشگام در بالا ولایت باخرز به حساب می آیند.

 

این آموزگار جوان ما، پرورش یافته همان فضای تند و انقلابی سالهای نخست پیروزی انقلاب بود. به رسم معمول آن سالها، صبح ها ما را به صف می کرد و نیم ساعتی در باره انقلاب و تاثیر آن بر آگاهی های مردم سخن می گفت. سپس از من که تنها دانش آموز قرآن خوان مدرسه بودم و قبل از ورود به مدرسه از مرحوم پدر بزرگم قرآن خواندن را یاد گرفته بود،  دعوت می کرد که قرآن بخوانم و بعد از آن، ورزش صبحگاهی و شبه نظامی را آغاز می کرد. یک ساعتی قلم رو و به چپ گرد و به راست گرد و از جلو نظام می داد تا عرق ما در می آمد و می رفتیم سرکلاس. او دوست داشت از ما یک رزمنده جوان هم بسازد

 

در مسائل سیاسی و اجتماعی منطقه هم آدم صاحب نقشی بود. من یادم هست در آن سالهای قحطی بنزین، اگر مثلا کسی در روستاهای اطراف مریض داشت و می خواست با موتور سیکلت  بیمارش را به جایی برساند، می آمد از آقای خاموشی دستخطی یا کوپونی می گرفت و می توانست بنزین بزند و کارش راه بیفتد.

 

آقای خاموشی که هر روز از تاثیر انقلاب بر افزایش میزان آگاهی های سیاسی و اجتماعی مردم، سخن می گفت،  عاقبت، میزان آگاهی های سیاسی و اجتماعی خودش، کار دستش داد. فهم او از جامعه انصافا از یک معلم دوره ابتدایی روستا در روستای سلطان آباد باخرز، خیلی فراتر بود و به همین دلیل، میزان آسیب پذیری او از تغییرات و جبهه بندی های سیاسی مکرر آن دوران بیشتر بود. میزان دوست پنداری و دشمن سازی ها در تهران به قدری سریع اتفاق می افتاد که نیروهای انقلاب در شهرستان ها و یا روستاها از ماجرا جا می ماندند.

 

یادم هست که یک سال، بنی صدر که رئیس جمهور بود برای سرکشی به مناطق سیل زده به روستای ما آمد و مردم هم از روحانی و سپاهی گرفته تا معلم و دانش آموز به استقبال او رفتند و شعار دادند و شیرینی پخش کردند و صلوات ختم کردند. ناگهان گفتند که بنی صدر دشمن انقلاب شده و برکنار شده و از کشور رفته است و امثال حسین خاموشی از باب اینکه از بنی صدر ( یعنی رئیس جمهور وقت) استقبال کرده، باید جواب پس می داد؛ آنهم از سوی کسانی که چندروز قبل، پیش پای بنی صدر گاو کشته بودند.

 

 خلاصه حسین خاموشی که دوست داشت به عنوان یک معلم تحصیل کرده و عضوی از جریان انقلاب، فراتر از یک معلم بی خبر روستایی ظاهر شود با انواع خطرات و چالش ها مواجه شد و مدتی هم خانه نشین شد و یادم هست یک مدتی یک مغازه تعمیر رادیو و لوازم در همان قلعه نو برقی داشت و آخر هم به مشهد نقل مکان کرد. حتی الان مطمئن نیستم که آیا بالاخره بازنشسته شد یا خیر

  

تا جائیکه من می دانم حسین خاموشی هیچ وقت خاموش نشد. انسان روشنی بود و حتی در همین سالهای بعد از دوم خرداد 1376 از معدود نیروهای سیاسی اصلاح طلب آن منطقه بود که از همین ناحیه هم هزینه ها پرداخت کرد و فشارها تحمل کرد و حرف و حدیث ها شنید

 

آقای حاج حسین خاموشی، هر جا هستی در پناه خدا باشی. درست که زمانه، زمانه بی وفای است، ولی ما زحمات تورا فراموش نمی کنیم. من اگر روزی، فرزندان شما را ببینم خواهم گفت که پدر شما آقای خاموشی بود اما انسان سرزنده و روشنی بود و باید به او افتخار کنند 

 

در همین باره

پیشنهادها

خوانده شده ها