پیوندهای مرتبط
شرکت ها و تشکل های منتخب
درگذشت معلم زنگ انشا
نبی الله خیرخواه آخرین قصه را خواند و عینکش را پاک کرد و رفت
در اوایل دهه شصت و به گمانم سالهای 62- 1361 یک معلم جوان و تازه کار از شهرتایباد به مدرسه راهنمایی شهید نواب صفوی قلعه نو علیا باخرز اعزام شده بود تا ریاضی درس دهد.
نظر دانش آموزان دوره راهنمایی نسبت به معلم ریاضی که نیازی به توضیح و تشریح نیست، حالا اگر یک معلم ریاضی خیلی جدی و سختگیر باشدکه تکلیف کاملا روشن است
ایشان به دلیل اینکه هم جوان و کم تجربه بود و هم غریب بود و هم چثه نسبتا کوچکی داشت، از همان روز اول، یک سیاست سفت وسختی را در پیش گرفت تا حساب کار، دست ما بیاید. یکی از کارهایی هم که انجام می داد، این بود که هر هفته صبح شنبه اول وقت، امتحان ریاضی می گرفت از کل مطالب کتاب تا آنجایی که خوانده بودیم. به عبارتی تعطیلات پنجشنبه و جمعه کوفت و زهر مار ما می شد!
از آنجا که آقای خیرخواه با موتورسیکلت ایژ از تایباد می آمد، تنها روزنه امید ما این بود که اتفاقی حادث شود، موتور پنچر شود و یا سیلی، چیزی بیاید که در هرصورت امتحان برگزار نشود. گاه در عالم بچگی از خدا می خواستیم که خود آقای خیرخواه را نشانه بگیرد؛ حداقل در حد یک سرماخوردگی و تب مختصر. ولی اتفاقی نمی افتاد و اگر قرار بود خداوند به نفرین دانش آموزان گوش کند، نسل معلم های ریاضی از روی زمین منقرض می شد.
اوضاع به همین سختی که اشاره شد می گذشت تا اینکه به دلایل نامعلومی آقای زارع مدیر مدرسه تصمیم گرفتند که ایشان معلم انشا هم باشند. زنگ انشا تا آن زمان معمولا به حل کردن مسائل ریاضی یا فوتبال می گذشت و گمان ما این بود که با تعیین آقای خیرخواه به عنوان معلم انشا، زنگ انشا از این که هست هم بدتر شود.
در کمال تعجب اما روز اولی که آقای خیرخواه وارد کلاس انشا شد به جای خط کش، چندتا کتاب ادبی و داستانی در دست داشت. گفت بچه ها من امروز می خواهم در باره اهمیت انشا و ادبیات و داستان خوانی و داستان نویسی با شما صحبت کنم.
سپس بدون معطلی کتاب مجموعه داستان های « شلوارهای وصله دار» نوشته رسول پرویزی را برداشت و شروع به خواند کرد. اولین داستانی که خواند « قصه عینکم» بود که ترکیبی از طنز و درام داشت. سکوت عجیبی بر کلاس حکم فرما شد. یکدفعه سرش را بالا گرفت و دیدیم که چشم های آقای خیرخواه قرمز و پر اشک است. باورپذیر نبود. فکر می کردیم که آن معلم خشک ریاضی داردنقش بازی می کند تا ما را امتحان کند ولی اشک ها واقعی بود. آقای خیرخواه واقعا گریه کرده بود. دست آخر، عینک ته استکانی اش را در آورد و پاک کرد و از کلاس خارج شد.
به این ترتیب، زنگ انشا در مدرسه راهنمایی نواب صفوی، هویت و موجودیت پیدا کرد. هر بار کتاب جدیدی معرفی می کرد و می خواند که برای ما جذاب و ناشناخته بود. خلاصه مصائب درس ریاضی با ظهور این شخصیت جدید آقای خیرخواه، کم کم داشت التیام پیدا می کرد و ما داشتیم از ریاضی، یک چیزایی هم سر در می آوردیم.
دو سه جلسه ای که گذشت، از ما خواست که حالا هر کدام از شما برای جلسه بعد، یک انشا و یا یک داستانی بنویسید. من هم که مختصر علایق ادبی داشتم، نشستم و به سبک همان کتاب شلوارهای وصله دار رسول پرویزی یک داستان کوتاهی نوشتم ؛ پر از آه و درد و رنج
داستان را که شروع کردم، آقای خیر خواه در حال قدم زدن بود و قصه که به جای اصلی رسید، یک دفعه ایستاد و برگشت و آرام نشست. وقتی تمام شد دیدم که بخار اشک آن عینک ته استکانی را کاملا پوشانده است. از آن جلسه به بعد، او می خواند و ما گریه می کردیم و ما می خوانیدیم او اشک می ریخت.
نبی الله خیرخواه، دیروز آخرین قصه را خواند و عینکش را پاک کرد و از دنیا رفت.
روانش شاد
در همین باره
پیشنهادها
خوانده شده ها
آخرین خبرها
مطالب مرتبط
تبلیغات