پیوندهای مرتبط
شرکت ها و تشکل های منتخب
«آزادي» و «خوشبختي» در انقلاب 57
چرا به جای تاسيس «نهادهاي سياسي» به سمت «شعارهاي فقر نوازي» رفتيم ؟
چه شد كه انقلاب 57 را كه محصول مبارزه فكري و عملي چندين ساله نخبگان و روشنفكران و روحانيان بود را طغيان تودههاي فقير و زحمتكشان عليه كاخ ها و ثروتهاي نامشروع طاغوتيان نام نهاديم و از فلسفه اصلي آن يعني بناي جامعه سياسي قانونمدار غفلت كرديم؟
آرنت و مسئله اجتماعي در انقلاب ها
هانا آرنت، فيلسوف سياسي مشهور با انتشار كتاب «انقلاب» دريچه جديدي، بسوی تحليل و درك علل و غايت انقلابهاي سياسي معاصر گشود.
او با بررسي سه انقلاب بزرگ امريكا، فرانسه و روسيه به اين نتيجه رسيد كه مردم همه اين كشورها در هنگامه وقوع انقلاب با درجهاي از فقر و گرفتاري دست به گريبان بودهاند، اما در دو انقلاب فرانسه و روسيه فقر به «مسئله اجتماعي» تبديل شد و انقلابها به جاي تحقق آزادي، استقلال و حقوق بشر به مسير فقرزدايي و ايجاد خوشبختي و وفور كشيده شدند
انقلابيون فرانسه و روسیه درصدد انطباق اراده خود با اراده «خلقها» و تهيدستان برآمدند و فقر را تبديل به يك نيروي طراز اول سياسي كردند. در چنين شرايطي تودهها و تهيدستان با نيازها و رفتارهای خشن وارد سياست شدند و امكان هرگونه مذاكره و سازش براي حفظ نهادهاي سياسي پيشين يا ساخت نهادهاي سياسي جديد را منتفي ساختند.
از اینرو، هر دو انقلاب فرانسه و روسيه برخلاف انقلاب آمريكا به جاي تحقق «آزادي»، نيروي ويرانگر بدبختي را آزاد كردند. در مجموع به باور آرنت، هر كوششي كه با وسايل سياسي(مثل انقلاب) براي حل مسئله اجتماعي(مثل فقر) صورت بگيرد،نه تنها در این مسیر موفقیتی کسب نمی کند بلکه نهایتا به نفي حقوق وآزاديهاي سياسي و اجتماعي منجر ميشود.
مسئله اجتماعي در انقلاب 57
تحليل علل و غايت انقلاب اسلامي ايران از حيث شناخت جايگاه و موقعيت «مسئله اجتماعي» و «مسئله سياسي» موضوع سادهاي بهنظر نميآيد. تمام تحليلهاي مربوط به علت وقوع رویداد بزرگ، به نوعي تحليلهاي «پسا انقلابي» است كه از سوي گروههاي پيروز يا ناكام در بعد از بهمن 1357 عنوان شده است.آنچه مسلم است، نوع شعارها و مطالبات مطرح از سوي مخالفان شاه در 6ماهه آخر حكومت پهلوي بسيار متفاوت با خواستههاي افراد و گروههایی است كه از كودتاي 28 مرداد 32 به بعد، مشروعيت حكومت را به چالش كشيده بودند.
هر انقلابي برخوردار از دو دسته تحولات انقلابي و تغييرات انقلابي است. تحولات انقلابي مسائل درازمدتتري است كه از نفي گفتماني تا نفي مشروعيتي و ضديت يا سياستها و برنامههاي رژيم را شامل ميشود. در مقابل، تغييرات انقلابي مجموعه شعارها و وقايع پرسرعتي است كه عموماً در واپسين روزهاي حيات رژيم نه صرفاً از سوي انقلابيون حرفهاي بلكه از سوي عموم مردم طرح و عنوان مي شود.
اگر منشأ تحولات منجر به سقوط رژيم محمدرضا شاه پهلوي را حداقل دو دهه عقبتر ببريم درخواهيم يافت كه مثلاً در اواسط دهه 30 در كشور ما هم به مانند ديگر كشورهاي توسعه نيافته خاورميانه، درجهاي از فقر و تنگدستي وجود داشته است اما مردم ایران به هیچ وجه دچار سياهروزي و بدبختي نبوده اند. چرا که مجموعه سياستهاي اقتصادي رژيم از عقد قراردادهاي نفتي با كنسرسيوم در دهه 30 تا اصلاحات ارضي در دهه 40 و توسعه صنعتي در دهه 50 به تغييرات اجتماعي و اقتصادي قابل لمسي در كشور منجر شده بود.
فقر در ایران البته به كلي از بين نرفته بود اما امكان تبديل فقرا و تهيدستان به نيروي سياسي مخالف به كلي از بين رفته بود. دو نيروي سياسي عمده مورد علاقه ماركسيستها براي شكلدهي به جنبشهاي اجتماعي يعني دهقانان و كارگران يكي به خاطر برخورداري از زمينهاي تقسيم شده و ديگري به خاطر برخورداري از سود يا سهام كارخانهها اساساً از دايره مخالفان رژيم خارج شده بودند.
رژيم شاه در سال 56 حتي به خاطر حمايت از مصرفكنندهها با سياست كنترل اجباري قيمتها به تحقير و سركوب بورژوازي صنعتي يعني طبقه مورد علاقه خود نيز مبادرت كرد و بسياري از آنها را به زندان انداخت يا مجبور كرد از كشور فرار كنند. در هيچ يك از سياستهاي رژيم شاه نشان آشكاري از فقيرسازي عامدانه طبقات پايين جامعه يا كمك به حفظ سلطه طبقات بالا عليه قاطبه مردم به چشم نميخورد.
نگاه مخالفان شاه به فقرا
در ميان مخالفان اوليه رژيم شاه يا همان انقلابيون بعدي نیز،گروه و دستهاي كه با شعار مشخصِ مقابله با فقر و ايجاد خوشبختي ظهور و بروز يافته باشد قابل مشاهده نبود. جريان ملي از مصدق گرفته تا بختيار و بازرگان يكصدا خواهان اجراي قانون اساسي و رعايت آزاديهاي مدني بودند. جريان كمونيستي به لحاظ طبقاتي اتصالي با طبقات فقير جامعه نداشتند؛ استفاده از اصطلاح مجاهد و فدايي«خلق» براي سازمانهاي متبوع مؤيد همين قضايا بود.
مفهوم خلق كه از انقلاب فرانسه رايج شد به آن دسته از روشنفكراني گفته ميشد كه خود فقير نبودند اما دوست داشتند از آرمان فقرا دفاع كنند. گروههای چريكي كمونيستي در ايران آشكارا از عدم امكان تبديل كارگران به جنبش اجتماعي ضد رژيم سخن گفته بودند.
در اين سوي ماجرا ن، جريانهاي مذهبي هم اتكاي چنداني به طبقات محروم جامعه نداشت. بسياري از روحانيون به خاطر مخالفت با اصلاحات ارضي و نيز مخالفت با نقض مالكيت خصوصي در جريان واگذاري سهام كارخانهها فاصله خودشان را از كارگران و كشاورزان و طبقات فرودست زیاد كرده بودند. نوك حمله امام خميني (س) به عنوان رهبر بلامنازع انقلاب، نیز متوجه استبداد و خودكامي و بعدها متوجه اصل مشروعيت رژيم بود. مع الوصف، در ميان گروههاي مخالف رژيم شاه که عمدتا از طبقه متوسط بودند«مسئله اجتماعي»آنگونه که هانا آرنت ادعا می کند، از جايگاه حياتي و تعيين كنندهاي برخوردار نبود.
يك پرسش
اكنون اما اين پرسش مطرح ميشود كه چرا چنين انقلابي كه شعارش مشهورش «استقلال و آزادي» و رويكرد اصلي اش «مسئله سياسي» متوجه تحقق حقوق و آزاديهاي قانوني مردم بود، به سمت «مسئله اجتماعي» يعني فقرزدايي و تأمين مسكن و غذا و رفاه و خوشبختي عمومي رفت؟ چرا به جای تشکیل احزاب سیاسی، نهادهای توزیعی و خدماتی مثل جهاد سازندگی و کمیته امداد و بنیاد مسکن انقلاب اسلامی پدید آمدند؟ هر چند موضوع بحث کارایی این نهادها نیست.
چرا انقلابيوني كه خود قرباني استبداد سياسي و معترض به نبود نهادهاي سياسي و حقوق بشري در رژيم پيشين بودند در فرداي انقلاب به سمت تأسيس نهادهاي سياسي قدرتمند و تضمين كننده حقوق و آزاديهاي سياسي نرفتند و معدود احزاب سياسي و نهادهاي حقوق بشري موجود را هم از اعتبار و اعتماد انداختند؟
چه شد كه انقلاب 57 را كه محصول مبارزه فكري و عملي چندين ساله نخبگان و روشنفكران و روحانيان بود را طغيان تودههاي فقير و زحمتكشان عليه كاخ ها و ثروتهاي نامشروع طاغوتيان نام نهاديم و از فلسفه اصلي آن يعني بناي جامعه سياسي قانونمدار غفلت كرديم؟
يك پاسخ اجمالي
پاسخ به اين پرسش مجال بيشتري ميطلبد اما در مجموع بهنظر ميرسد كه «مسئله اجتماعي» در انقلاب 57 ایران موضوعي مربوط به تحولات انقلابي نبوده و محصول روزهاي پرشتاب تغييرات انقلابي و چه بسا پسا انقلابي است.
با پیوستن توده های فقیر مردم به روند انقلاب که تقریبا از نیمه دوم سال 57 آغاز شد و عمدتا تقاضای برابری طلبی اقتصادی داشتند، اهداف دموکراتیک انقلاب تحت شعاع قرار گرفت و روشنفکران و احزاب چپ مارکسیستی و اسلامی به همنوایی با فقرا روی آوردند. تاکتیک این گروهها استفاده از قدرت توده ها برای پیشبرد خواسته و حذف رقبا بود اما به مرور خود نیز به فرمان بر توده ها تبدیل شدند. در فردای پیروزی انقلاب دیگر توده ها از نخبگان حساب نمی بردند و به دهها اطلاعیه و بیانه ای که خواهان پایان هرج و مرج، خشونت و توقیف اموال بود، وقعی نمی نهادند.
مسئله اجتماعي كه امروز هم با عنوان فلسفه و اهداف انقلاب از آن ياد مي شود در حقيقت ميراث مشترك چپهاي ماركسيست و چپ هاي اسلامي است كه در فضاي انقلابي ميداندار عرصه سياست و اقتصاد ايران شدند. وگرنه فقر یا خوشبختی ایدئولوژی سیاسی نیستند، بلکه در زمره مسائل اقتصادی و اجتماعی قرار میگیرند که با سیاستگذاری قابل حل و فصل است و نیاز به انقلاب ندارد. آنچه ارزش جنگیدن دارد، دست یابی به آزادی است.

در همین باره
پیشنهادها
خوانده شده ها
آخرین خبرها
مطالب مرتبط
تبلیغات