پیوندهای مرتبط
شرکت ها و تشکل های منتخب
در مکتب پدر بزرگ
پدرها و مادرها از بزرگترين نعمت هاي خداوند بر روي زمين هستند اما پدر بزرگ ها انگار چيز ديگري هستند. آنها به دليل فاصله سني زيادتري كه با نوه ها دارند، نماينده يك نسل و دنياي ديگر نيز به حساب مي آيند
از میان پدر بزرگ ها هم پدر بزرگ مادری بیشتر مورد توجه نوه ها قرار دارد. آنهم به دلیل نقش ویژه و تنظیم گری است که معمولا مادران در درون خانواده ها دارند و بصورت طبیعی روی ارتباط فرزندان با دیگر اعضای فامیل تاثیر و نفوذ مستقیمی دارند.
پدر بزرگ مادری من هم از جنس همان پدر بزرگ های ویژه و واقعی بود که نوه ها هم او را بابا صدا می کردند. از معدود آدمهای باسواد روستای ما بود که از اصلا مدرسه و مکتب نرفته بود و از طریق نگاه کردن به صفحات قرآن توانسته بود، خواندن و نوشتن را یاد بگیرد و به فرزندان بویژه دخترانش هم آموزش دهد.
همسرش در جوانی فوت کرده بود و بعد از آن، ازدواج نکرد و زندگی اش را وقفه سه دختر و یک پسرش کرد. به هیچ وجه اهل شوخی و بیکاری و بزله گویی و بگو و بخند با دیگران نبود و یک سکوت و جدییت سنگینی در رفتار او سایه افکنده بود.
او نسبت به تربیت نوه هایش حس مسئولیت خاصی داشت که در این زمینه اصلا روش تربیتی پدر و مادر ما را قبول نداشت. در درون خانواده هم کسی روی حرف پدر بزگ حرف نمی زد و بهتر است بگوییم اصلا کسی جرات حرف زدن نداشت.
از جمله خصوصیات مهم او یکی این بود که عهد کرده بود، علاوه بر فرزندان، نوه هایش هم در سن طفولیت و قبل از رفتن به مدرسه، قرآن خواندن را بیاموزند. دوره آموزشی او کوتاه مدت بود و معمولا از اواخر پاییز شروع می شد و تا 10روز مانده به نوروز تمام می شد.
شیوه تدریس پدر بزرگ با حروف ابجد بود که همین الان هم تلفظ و تکرارش برای من راحت نیست. سی پاره ای متشکل از چند آیه قرآن پیش ما می گذاشت و یک کمربند چرمی و رنگ و رورفته ای کنار دستش.
پدر بزرگ هیچ وقت ما را کتک نزد. قلب رئوفی داشت و اصلا دلش نمی آمد که نوه هایش را تنبیه کند اما وحشت آن کمربند چرمی که بر اثر کهنگی و مرور زمان مثل سیم کابل شده بود، همیشه در چشم ما بود.
خلاصه با همین روش های توام با ترس و لرز، موفق می شد تا چهل روزه خواندن قرآن را به ما بیاموزد. مادرم، خاله هام و دایی ام به همین روش قرآن آموخته بودند و همین امر نسبت به این سبک آموزشی، اطمینان و اعتماد به نفسی در او ایجاد کرده بود.
من و پسرخاله هایی که همسن و سال و یا از من بزرگتر بودند به همین شیوه و قبل از شروع مدرسه، قرآن خوانده و ملا می شدیم. هر چند این موضوع که ما می توانستیم کلمات عربی را بخوانیم و حتی در هما سال اول مدرسه، کتاب فارسی پنجم دبستان را هم بخوانیم برای ما خوشحال کننده و غرور آمیز بود اما وحشت ناشی از آن شیوه تعلیم سخت گیرانه و اجبارآمیز، هرگز از دل و روح و روان ما خارج نشد.
بطور کلی من نسبت به کلمات عربی دچار نوعی استرس و زدگی شدم. از اینرو، هر وقت چشم پدر بزرگ را دور می دیدم، قرآن را کنار می گذاشتم و به بازی های بچه گانه می پرداختم. یکبار که او به مسافرت نسبتا طولانی رفته بود، آنقدر قرآن نخوانده بودم که همان شیوه تلفظ حروف ابجد راهم فراموش کرده بودم.
القصه، در درون فامیل نزدیک ما، نسل جوانتری در حال ظهور بود که پذیرش یادگیری قرآن با کمربند و ترس و لرز، برایشان راحت نبود اما پدر بزرگ حواسش به این تغییر نسلی نبود و کماکان به همان شیوه های معمول خودش در صدد آموزش قرآن به نوه ها بود.
اولین تلنگر به شیوه تعلیم این پیرمرد سخت گیر و نوه دوست، از ناحیه جعفر پسرخاله ام زده شد که در نیشابور زندگی می کردند. پدر بزرگ در اواخر پاییز سال 1352 بعد از این که از کشت و کار و کشاورزی فراغت یافته بود، به منزل خاله ام در نیشابور رفته بود تا به جعفر فرزند دوم اش مثل فرزند اولش، قرآن خواندن یاد بدهد.
در میانه یادگیری و سختگیری، جعفر که نوجوانی شهری و تلویزیون دیده و سینمادیده و آزادتری بود، بلند شده بود و اعتراض کنان منزل و یا به عبارتی کلاس درس پدر بزرگ را ترک کرده بود. حتی چندتا فحش شهری و خواهر مادری هم به پدر بزرگش و پدر بزرگ ما داده بود که تا آن روز سابقه نداشت.
روز خروج جعفر، یک روز تاریخی و سرنوشت ساز در درون فامیل ما بود. پیرمرد دل شکست و رنجید و روند قرآن آموزی به دیگر نوه ها را تعطیل کرد. هر چه اصرار شد، فایده ای نداشت و نسل جدید کار خودش را کرد.
پدر بزرگ در اوایل دهه 1380 روی در خاک کشید و از دنیا رفت.
یادش گرامی
در همین باره
پیشنهادها
خوانده شده ها
آخرین خبرها
مطالب مرتبط
تبلیغات