پیوندهای مرتبط
شرکت ها و تشکل های منتخب
دهه پنجم زندگی، به کندی می گذرد
دهم شهریور، روز تولد من است. هر سال در این روز، چند جمله ای از حس و حال خودم و نگاهم به زندگی و راهی که طی کرده ام و آنچه در پیش دارم، می نویسم و امسال هم که دل و دماغ زیادی نیست، باز هم می خواهم که چنین کنم تا نگویند این فرد پیش واقعیت ها و تلخی های زندگی کم آورد و سکوت کرد.
هنوز در همان دهه پنجم زندگی هستم و فکر می کنم در این دهه، توقف زیادی داشته ام یا اینکه حداقل به سرعت دهه چهلم زندگی عبور نمی کند. اگر دهه چهل را دهه پختگی بنامیم، دهه پنجاه را باید حتما دهه سوختگی نام نهاد. آدم بلاتکلیف است؛ نمی داند جوان است و باید کار کند و بدود و یا پیر است و باید استراحت کند و بخوابد؟
در این سن، اگرچه قدری واقع بین تر شده ام اما خدا را شکر که هنوز به ورطه عافیت طلبی و محافظه کاری نیفتاده ام. نشانه این ادعا همین نوشته هاست که هنوز هم ادامه دارد و با هر نوشته ای دردسر جدیدی برای خودم تولید می کنم :
تارو پود هستی ام بر باد رفت اما نرفت
عاشقی ها از دلم، دیوانگی ها از سرم
یک زمانی از بابت این قبیل نوشته ها از طرف دستگاههای حکومتی و نظارتی زیر فشار بودم، اکنون علاوه بر آن، بابت آندسته نوشته هایی که نیش و کنایه ای به حکومت نزده ام، بعضا از درون جامعه در معرض تندی و تعدی قرار می گیرم که به قول امام محمد غزالی مصداق بارز« ظلم رعیت بر رعیت است».
این یک سال اخیر عمر من، سال عجیبی بود. وقایع داخلی دیماه و حمله خارجی اسفندماه 1404 خیلی روی روح و روان من و به گمانم روی روان جمعی ایرانیان اثر گذاشت. زمستان این سال، سالهای سال محل بحث و گفتگو خواهد بود. پرسش بزرگ و غم انگیز آیندگان باید این باشد که اساسا چرا ما به اینجا رسیدیم؟!
من در یک منطقه مرزی در شرق ایران متولد شده ام و مرز و حدود و ثغور و تمامیت ارضی ایران، برایم معنی عینی و ملموسی دارد. از حمله ناجوانمردانه خارجی به ایران، خیلی شوکه شدم. از شما چه پنهان حتی قدری ترسیدم؛ نگران بودم که موجودیت ایران ممکن بود از دست برود. از بابت مختصر نوشته هایی که در رد حمله و مداخله خارجی و لزوم حفظ موجودیت ایران نوشتم، ناسزاهای زیادی شنیدم که در مقابل کسانی که جانشان را فدای ایران کردند، هزینه ای نبود.
البته عباراتی مثل « حکومتی بودن» و « دولتی بودن » را اصلا حرف ناگوار و ناسزا نمی دانم همانطور که از القاب « روشنفکر» و « نویسنده بی طرف» و این قبیل اصطلاحات هم دل خوشی ندارم. وقتی به کشور شما حمله می شود، بی طرفی اصلا چه معنایی می تواند داشته باشد؟! اگر مراد از دولتی بودن نیز افرادی مثل پزشکیان باشد که در روز واقعه سپر ایران بود و شب و روزش را صرف خدمت به ایرانیان کرد، ای کاش همیشه دولتی بمانم.
با همه اینها، هنوز خطر از روی سر ایران عبور نکرده است. طرفدار مذاکره و صلح هستم اما اگر دوباره دشمن خارجی به ایران حمله کند، بی هیچ تردیدی پشت سرحکومت قرار خواهم گرفت تا از میهن دفاع کنم؛ ولو حکومتی که به شیوه حکمرانی آن انتقاد دارم. به گمان من، ایران بماند بقیه مسائل قابل حل است و یا در آینده کسانی جز ما آنرا حل خواهند کرد.
باری، امسال من مختصر مسئولیت دولتی هم داشتم؛ آنهم سازمانی که بودجه دولتی ندارد و باید از طریق فعالیت های علمی و آموزشی امرار امور کند که در سال گذشته به دلیل جنگ و تنگناهایی که صنایع و کسب و کارها دچار شدند، سازمان ما هم دچار رنج و فشار زیاد شد. استرس ها و فشارهای کاری قدری به سلامتی من آسیب زد اما کوشش ها و همدلی های مثال زدنی همکاران به غایت روحیه بخش و امید آفرین بود. جنگ با همه زشتی هایی که دارد ما را به هم نزدیکتر کرد.
در سالی که گذشت، شور بختانه بخشی زیادی از وقت و عمر من صرف چالش های بیهوده اداری با برخی سازمان های دیگر شد. یک عده آدم های صاحب منصب اما بیکار در دستگاههای دولتی گویا مراقبند تا کسی کار مفیدی انجام ندهد. آغاز هر موفقیتی، شروع پاره ای از حسادت ها و تخریب ها و کارشکنی هاست. این آدم ها تقریبا در همه دولت ها هستند اما با هیچ دولتی نیستند. بوروکراسی کشور را الوده کرده اند و با وجود اینها، هیچ کاری به سامان نمی رسد. خدا به داد ایران برسد.