پیوندهای مرتبط
شرکت ها و تشکل های منتخب
پِسرِ حاجی؛ تاملی بر سلوک سیاسی و اجتماعی غلامرضا اسدالهی ( بخش اول)
يكي از سخت ترين كارها، نوشتن در باره نامزدها و يا نمايندگان حوزه انتخابيه تربت جام، تايباد، باخرز و صالح آباد است؛ خاصه اگر توام با مختصر تعريفي يا تعريضي باشد، خودشان اگر عارض نشوند، يقينا يكي از هواداران نكته گزنده و گدازنده اي خواهد گفت و نگارنده را خواهند نواخت اما چاره چيست؟ چاره اي نيست، بالاخره خود اين افراد به همراه خلقيات، ضعف ها و توانمندي ها و حتي تناقض ها و پارادوكس هايشان، نخبگان محلي و بخشي از تاريخ اجتماعي و از عوامل رشد يا عقب ماندگي، منطقه ما به حساب مي آيند؛ حتي اگر به كسي حساب پس ندهند. گذشت زمان و ظهور نسل هاي جديد و كم اطلاع از گذشته نيز، چنين پرداختن ها و يادآوري هايي را ضروري ساخته است
یکی از سخت ترین کارها، نوشتن در باره نامزدها و یا نمایندگان حوزه انتخابیه تربت جام، تایباد، باخرز و صالح آباد است؛ خاصه اگر توام با مختصر تعریفی یا تعریضی باشد، خودشان اگر عارض و معترض نشوند، یقینا یکی از هواداران نکته گزنده و گدازنده ای خواهد گفت و نگارنده را خواهند نواخت
اما چاره چیست؟ چاره ای نیست، بالاخره خود این افراد به همراه خلقیات، ضعف ها، توانمندی ها و حتی تناقض ها و پارادوکس هایشان، نخبگان محلی و بخشی از تاریخ اجتماعی و از عوامل رشد یا عقب ماندگی، منطقه ما به حساب می آیند؛ حتی اگر به کسی حساب پس ندهند. گذشت زمان و ظهور نسل های جدید و کم اطلاع از گذشته نیز، چنین پرداختن ها و یادآوری هایی را ضروری ساخته است
من تقریبا با تمام نمایندگان زنده منطقه در سالهای بعد از انقلاب، آشنایی و دوستی دارم و یا حداقل با هیچکدام آنها، درجه ای از دشمنی که وادار به سوگیری شود، ندارم. رفتار و کردار برخی ها را بیشتر می پسندم و به عمکرد بعضی از آنها نقدهایی دارم. اما در مجموع می دانم که نمایندگی مردمی که در درد و رنج غوطه ورند، کار راحتی نیست. بماند که عاری از خطر و تهمت و بعضا قدرنشناسی هم نیست. البته اگر اهلش باشید، بی نان و نوا هم نیست
دکتر علامرضا اسدالهی را اما حدود 40 سال است که از نزدیک می شناسم. ما هر دو در مدرسه راهنمایی شهید نواب صفوی قلعه نو باخرز و یا علیاشهر فعلی، درس می خواندیم. من سال اول بودم و او سال سوم و چون مدرسه ما کوچک بود و کلا سه کلاس داشت، تقریبا همه همدیگر را به خوبی می شناختیم و حتی از رگ و ریشه و تبار هم نیز خبر داشتیم. آقای حاج ابراهیم زارع هم که عمرش دراز باد، مدیر مقتدر آن مدرسه بود و نقطه مشترک همه ما این بود که از او حساب می بردیم
مدرسه نواب در بالای تپه ای مشرف به روستهای منطقه قرار داشت و مثل آهن ربایی، بچه هایی از همه طبقات اجتماعی را به خودش جذب کرده بود. غلامرضا، به لحاظ خانوادگی، در کلاسی که می نشست، احتمالا پدرش از همه ثروتمندتر بود. پدر او- حاج حبیب الله- بدون آنکه عنوان« خان» داشته باشد از ملاکین و زمینداران بزرگ و متحکم منطقه با تعدادی دهقان و کشاورز بود.
این شهرت و موقعیت پدر در آن سالها، خیلی در رفتار و حرکات و سکنات غلامرضا تاثیری نداشت و او کماکان مثل دیگر دانش آموزان پر جست و خیز مدرسه نواب صفوی، لباس می پوشید و ظاهر می شد و با دیگران دم خور بود؛ حالا اینکه در خانه غذای بهتری می خورد یا در رختخواب نرم تر و گرمتری می خوابید، ما از آن بی خبر بودیم.
من حتی فکر می کنم که این شهرت پدر، برخلاف آنچه تصور می شود، خیلی در نفوذ منطقه ای و موفقیت های انتخاباتی پسر حاجی یعنی غلامرضا، تاثیری نداشت. او خیلی چیزها را واقعا مدیون کیاست فردی و سلوک اجتماعی خودش است. کلا خانواده ای اهل مردم داری بودند اما غلامرضا، اهل مدارا و مردم داری شد. روح پدرش شاد اما در مجموع، آن نفوذ پدر نمی توانست در دوران جدید تحبیب قلوب کند و هوادار بسازد
غلامرضا، دوره دبیرستان را در مشهد و تربت جام گذراند و با ممارست و احتمالا دسترسی به امکانات آموزشی بهتر و صد البته توجه و تمکن خانوادگی، از یک دانش آموز متوسط الحال دوره راهنمایی به یک دانش آموز کوشای دوره دبیرستان تبدیل و موفق شد در رشته علوم سیاسی وارد دانشگاه شود. احتمالا او فکر می کرد که این رشته می تواند او را به سیاست رسمی نظام جمهوری اسلامی پیوند بزند اما خیلی زود فهمید که کسی از درون این رشته که رسالت اصلی اش، «نقد قدرت» است، از پله قدرت بالا نمی رود
پسر حاجی به دلایل مختلفی که یکی از آن می توانست همین خاستگاه خانوادگی باشد، خیلی تمایلی به روشنفکر بازی و اپوزیسیون نمایی و پذیرش ریسک عواقب سرشاخ شدن با ارباب قدرت را نداشت. البته همین موقعیت خانوادگی هم به او، نوعی تعادل و میانه روی سیاسی بخشیده بود. هر چند این قبیل میانه روی ها هم، او را مصون از آسیب رقابت های سیاسی و انتخاباتی نکرد و با همه تحفظ و ملاحظاتی که داشت در امر سیاست از « سر پنچه شاهین قضا، غافل ماند» و در یک دوره، رد صلاحیت شد.
در هر صورت، غلامرضا اسدالهی از علوم سیاسی به رشته حقوق و علوم قضایی تغییر رشته داد و خیلی زود در کسوت قضاوت در آمد. او با اینکه همسر تهرانی اختیار کرده بود و دختران تهرانی عموما تاب زندگی دور از پایتخت را ندارند، چندسالی را در مناطق دور افتاده کشور بویژه سیستان و بلوچستان خدمت کرد و در این مسیر مرارت ها کشید و بیماری و درگذشت همسرش، خیلی بی ارتباط با این قضایا نبود. یک بار من در همان سالها، برای پیگیری کار سرباز وظیفه ای که به خاطر اشتباه اداری، محل خدمتش سراوان تعیین شده بود به حضور پسر حاجی در زاهدان رسیدم. آقای اسدالهی خیلی خوش رویی و میهمان نوازی و گره گشایی کرد
در همین باره
Sorry, we couldn't find any posts. Please try a different search.
پیشنهادها
خوانده شده ها
آخرین خبرها
مطالب مرتبط
تبلیغات