مدرسه ای در باخرز
نویسنده

قاسم خرمی

مديرمسئول

من بودم و تو بودی و مهر؛

یک معلم کت و شلواری از تربت جام و یک مدرسه کوچک جنب حمام

مشق شبی که برای روز اول می دانند، بصورت طبیعی نباید از چند سطر یا نهایتا یک صفحه بیشتر باشد. اما الان من دقیقا یادم نیست که آیا من واقعا اشتباه شنیدم و یا ناشی ازخودنمایی کودکانه بود، که تکلیفی بیش از حد معمول انجام دادم؟  به هرحال من به جای یک صفحه مشق حرف « ا » نشستم و شبانه و تند تند یک دفترچه ۲۰ برگی یعنی ۴۰ صفحه را پر کردم و خوابیدم.

دغدغه های روز اول مهر ما، از نوع دلشوره های والدین و دانش آموزان امروزی نبود. اینکه چه بپوشیم و چه بخوریم و با چه وسیله ای رفت آمد و آمد کنیم و با چه روحیه ای وارد مدرسه شویم، اساسا مسئله و نگرانی اغلب پدر و مادرهای ما، نبود.

 

آن سالها، مدارس دو شیفت و عموما دولتی بود و کسی مفهوم شهریه را نمی دانست. شاید تنها پرسش اساسی که می توانست در آن فضا مطرح باشد این بود که مثلا پول خرید یک مداد و دفترچه برای یک دانش آموز کلاس اول دبستان، حدودا چقدر می شود؟ حتی به گمانم از بابت کتاب های درسی هم پولی از ما نمی گرفتند.

 

البته دغدغه دانش آموزان آن دوران، بویژه آنهایی که در روستاها زندگی می کردند، نیز با عوالم محصلین امروز، زمین تا آسمان فرق داشت. گریه ها و بی قراری اول مهری بچه های امروزی، برای ما کسر شان بود و با غیرت روستایی و عشیره ای مان سخت در تضاد بود.

 از اینکه به بهانه مدرسه از شر چرای گاوها و گوسفندها در فصل چغندر کنی، راحت می شدیم، بسیار خرسند بودیم اما انصافا انتشار این خبرهای وسوسه انگیز که هر روز صبح برای دانش آموزان تغذیه رایگان شامل شیر و کیک و کلوچه می دهند، نیز در اشتیاق ما به فرا رسیدن اول مهر بی تاثیر نبود.

 شهد علم آموزی و «زگهواره تا گور دانش بجوی…» به جای خود؛ اما طعم شیرین کلوچه هایی که انتظار ما را می کشید، چیز دیگری بود!  تامین تغذیه صبحگاهی مدارس ایده بسیار هوشمندانه ای بود که می توانست، تا حدی از فقر غذایی دانش آموزان روستایی بکاهد.

شاید تلخ ترین تجربه ما از اول مهر، تراشیدن موی سر و یا اصطلاحا کچل کردن و نیز حمام رفتن های اجباری بود. اصلاح موی سر با ماشین دستیِ شماره یک سلمانی محل، نوعا زجر آور و در حکم شکنجه های به رسمیت شناخته شده آن زمان بود اما مرحوم پدر من اعتقاد و اصرار راسخ داشت که موی سر کودکان را باید با تیغ تراشید. چرا که در رویش بهتر مو و نیز افزایش نور چشم آنان موثر است.

به همین دلیل، یک روز مانده به مهر دست مرا می کشید و به حمام عمومی می برد و با آن تیغ سوسمار معروف، کاری با کله من می کرد که دیگه خودتان بهتر می دانید. البته کیسه کشیدن و سفید کردن دست ها و گردن و صورتی که در آفتاب تابستان، سیاهِ شکلاتی شده بود، به راحتی تراشیدن و برق انداختن سر نبود!

 

من دوران ابتدایی را در روستای سلطان آباد باخرز از توابع شهرستان تایباد در خراسان رضوی آغاز کردم. آن روستا به واسطه سیل سال ۶۰ کلا ویران شد و الان به اتفاق دو روستای سیدآباد و سرناباد قدیم، شهرک شهید بهشتی نامیده می شود.

 اسم مدرسه ما « حکمت» بود که به افتخار علی اصغر حکمت از فرهیختگان روزگار و وزیر فرهنگ و معارف دوره رضا شاه نام گذاری شده بود. مدرسه شامل دوکلاس و یک سالن کوچک و کاهگلی بود که در وسط روستا و جنب حمام بنا شده بود.

 

 از خوبی های مجاورت با حمام این بود که هر وقت مراسم عروسی برگزار می شد و عروس و داماد به رسم معمول باید جداگانه به حمام می رفتند و طی مراسمی با سورنا و دهل بیرون می آمدند، معلم مجبور بود کلاس ها را تعطیل کند چون در آن فضای ساز و رقص و آواز، صدا به صدا نمی رسید. ماه عسلی در کار نبود اما این عسلی ترین تکه آن عروسی بود که به ما دانش آموزان همجوار حمام می رسید.

 

روز اول مهر سال تحصیلی ۵۵- ۱۳۵۴با کیف چرمی قهوه ای و قشنگی که پدر بزرگ مادری ام به من داده بود و در اصل متعلق به دایی ام بود، و یک مداد سفید و دفتر چه ۲۰ برگی که مادرم خریده بود، به مدرسه رفتم.

ناگفته نماند که من حدود یکسال قبل از شروع تحصیل در مدرسه، فراگیری قرآن را به روش مکتب خانه ای نزد همان پدر بزرگ مادری ام حاجی غلامرضا دشتی آموخته بودم که تعصب داشت فرزندان و نوه هایش را در دوران کودکی قرآن خواندن بیاموزد.

انسان اصطلاحا ملا و با سواد بود که خواند و نوشتن را بدون معلم و مربی فرا گرفته بود. روش او هم بسیار سختگیرانه و منحصر به فرد بود. کل دوره زمانی که برای یادگیری روخوانی قرآن با  حروف «ابجد» و تلفظ دقیق اختصاص می داد، همان چله کوچک و بزرگ زمستان و مجموعا ۸۰ روز بود.

 شبانه روز در حال آموزش و تمرین بودم. من وچند تایی از نوه های بزرگتر به همین شیوه قرآن خواندن را آموختیم اما آن مرحوم زورش به نوه های کوچکتر نرسید و این سنت نیکو را رها کرد.

در هر صورت، روز اولی که من به مدرسه رفتم، خواندن و نوشتن فارسی کلاس اول که سهل بود، حتی می توانستم کتاب فارسی سال سوم دبستان را هم به راحتی بخوانم و از رویش بنویسم که این مقدمه ایجاد  نوعی غرور و اعتماد به نفس بی جا در من شده بود. البته از حساب و ریاضی چیزی نمی دانستم و هنوز هم چیزی نمی دانم. تا سوم دبیرستان هم در رشته تجربی درس خواندم و سپس به علوم انسانی تغییر رشته دادم.

 آقای پیشقدم معلم ما، بدون اینکه از سابقه تعالیم قبلی من خبر داشته باشد، در همان روز اول مهر حرف آی بی کلاه( ا)  که شبیه عدد یک (۱) نیز بود را درس داد و در پایان کلاس خواست که مشق و تمرین کنیم و برای فردا بیاوریم.

مشق شبی که برای روز اول می دانند، بصورت طبیعی نباید از چند سطر یا نهایتا یک صفحه بیشتر باشد. اما الان من دقیقا یادم نیست که آیا من واقعا اشتباه شنیدم و یا ناشی ازخودنمایی کودکانه بود، که تکلیفی بیش از حد معمول انجام دادم؟  به هرحال من به جای یک صفحه مشق حرف « ا » نشستم و شبانه و تند تند یک دفترچه ۲۰ برگی یعنی ۴۰ صفحه را پر کردم و خوابیدم.

صبح روز بعد، قبل از رفتن به مدرسه از پدرم خواستم که دفترچه جدیدی برایم بخرد. چون دفترچه قبلی تمام شده و ضمنا پاک کن انتهای مداد را نیز در همان دقایق شروع کلاس، گاز زده و از جاکنده بودم. گازدن به پاکن مدادها عادت لذت بخشی بود که هنوز هم از انجام آن لذت می برم!

پدرم اول عصبانی و بعدا متعجب شد و تهدید کرد که دیگر نیازی نیست به مدرسه بروی!  نیم ساعتی نگذشته بود که معلم، یکی از همکلاسی را فرستاد تا علت تاخیرم را جویا شود.

همراه پدر به مدرسه رفتیم. پدرم رو به آقای پیشقدم کرد و گفت: آقای معلم! اگر قرار باشد شما اینقدر مشق بدهید و من هم روزی یک دفتر بخرم، خرج بقیه خانواده را از کجا بدهم؟ چند دقیقه ای طول کشید تا آقای پیشقدم متوجه شود چه اتفاقی افتاده است.

 اول فکر کرد که این همه مشق آنهم با این مهارت را کسی دیگری برای من نوشته است. بعد که متوجه شد من بواسطه سواد مختصر عربی و  ناشی از کج فهمی و یا از روی عمد و غرور این کار را کرده ام، شروع کرد به نصیحت کردن من. اگر چه به واسطه همان مهر معلمی، آنقدر پیش نرفت که جلوی همکلاسی ها اشکی از من سرازیر شود.

خلاصه این نخستین خاطره  مهرماهی و اولین درس بزرگ زندگی من بود که فهیمدم استفاده نادرست حتی از یک استعداد و توانمندی نیز، می تواند چه عواقب ناگوار جمعی در پی داشته باشد. معلم شاکی بود که چرا حرف او را درست گوش نکرده ام. همکلاسی ها این کار مرا نوعی خودنمایی تلقی کرده و دلخور شدند. پدرم احساس خسران مالی می کرد و بازنده بزرگ خود من بودم که وقتی نهادم، به زحمتی افتادم و شماتتی خریدم.

 اکنون پدر بزرگ، پدر، مادر نازنین و آن آموزگار شریف از دنیا رفته اند. از دانش آموزان آن مدرسه کاهگلیِ جنب حمام، تعدادی موفق به تحصیلات عالیه شدند، جمعی کثیری در میانه راه، بواسطه فقر و یا جبر زندگی، تحصیلات را ناتمام گذاشتند.

همکلاسی خوبم محمدرضا صفری در دوران جنگ و در نوجوانی به شهات رسید. من اما همه اینها را به خاطر درس های بزرگی که به شیوه های مختلف به من آموختند، آموزگاران خود می دانم. و مثل شهریار براین باورم که « زبوسیدنی های این روز گار/ یکی هم بود دست آموزگار».

 

 

در همین باره

پیشنهادها

خوانده شده ها