عید قدیم
نویسنده

قاسم خرمی

مديرمسئول

ما از نسل آجیل های بی پِستَه هستیم

وقتي به روزهاي عيد در سالهاي قديم باخرز نگاه مي كنم، من به جز سبزه، چيز زيادي از سفره هفت سين، به اين معناي امروزي، يادم نمي آيد؛ شايد به اين دليل كه تمركزم بيشتر روي شيريني ها و آجيل ها بود و البته عيدي گرفتن ها و توشله( تيله) خريدن كه سرمايه گذاري مطمئن آن دوران ما بود

قاسم خرمی

آجیل خیلی دیر وارد سفره های عید ما شد و وقتی هم که آمد، ردپای کمرنگی از پسته داشت. علت هم گرانی بسته نبود، بلکه به طور کلی تا همین اواخر، پسته در مناطق ما کشت نمی شد. به همین دلیل وقتی می گویم « آجیل» شما بیشتر همان  نخود برشته و تخمه کدو را مدنظر داشته باشید.

روز اول نوروز که سفره عید در خانه ما پهن می شد، بلافاصله فضای خانه امنیتی می شد و مراقبت 24 ساعته از موجودی  سفره آغاز می شد. یک جمله تکراری و کشنده ای که پدر و مادر ما مرتب تکرار می کردند، اینکه « صبر کنید تا مهمون ها بیایند و بروند» که می آمدند و می رفتند اما اصلا معلوم نبود آخرین مهمون کی هست و کی خواهد آمد و بالاخره تکلیف ما چه می شود ؟!

خلاصه، به تجربه دریافته بودیم که در داخل خانه خودمان، شیرینی و آجیل چندانی دستگیرمان نمی شود و تمام چشم امید ما به میهمانی رفتن و سفره عید فامیل و همسایه ها بود. در آنجا هم یک مشکل بزرگ فرهنگی که داشتیم اینکه مادر ها، درست در همان لحظات حساس،  می خواستند ثابت کنند که بچه هایشان، چشم و دلشان سیر است و نخورده و ندیده نیستند! بنابراین، تا حد امکان، ما را از دست درازی به سفره عید دیگران منع می کردند؛ به عبارتی، این فرهنگ «سیرنمایی»، دست ما را می بست  

وقتی  به عنوان میهمان وارد خانه کسی می شدیم، بعد از یک احوال پرسی خیلی مختصر،  بلافاصله،  شیرینی ها و آجیل ها را زیر نظر می گرفتیم تا فرصت مناسب فرا برسد. فرصت مناسب هم از اولین تعارف صاحب خانه آغاز می شد 

صاحب خانه می گفت بفرمایید و برای بچه ها شیرینی بردارید و مادرم می گفت: « دست شما درد نکنه. قاسم زیاد شیرینی نمی خورد! ». مادرم راست نمی گفت.  چون در عالم واقع، قاسم، شیرینی دوست داشت و می خورد و اتفاقا خیلی هم می خورد.  

البته در آن فرصت اندک، خیلی مجال خوردن نبود، فقط تا می توانستیم جیب ها را پر می کردیم و دست آخر دو تا شیرینی در دهان می گذاشتیم و می گذشتیم.

شکلاتهای« مینو»ی قدیم  را  شرکت مرحوم خسروشاهی تولید می کرد  که خوش طعم اما خشک و چسپناک بود.  الان اگر بخواهم مثل آنروزها بخورم،  یقینا هرچه دندان پُر کرده دارم، از جا کنده می شود اما آن زمان،  آمار تعداد مینوهایی که می خوردیم از دست ما در رفته بود 

شیرینی خامه ای و تَر و از این سوسول بازی ها،  به جرات می توانم بگویم در کل منطقه باخرز وارد نمی شد. چون نگهداری آن سخت بود و خیلی زود هم فاسد می شد. در عوض، یک جور شیرینی وجود داشت که خشک بود و فقط یک نقطه مرکزی آن چیزی شبیه مربا داشت. الان در تهران می گویند« شیرینی مشهدی» که واقعا خوشمزه بود. اصلا تصور من از شیرینی، فقط شیرینی مشهدی است 

این شیرینی ها را مغازه های روستای ما مثل مغازه حاجی بلال و کدخدا و سید غلامرضا، از شهر می آوردند و  می فروختند. تاریخ تولید دقیقی نداشت و تاریخ مصرفش هم زمانی بود که مشتری پیدا می شد. با این حال، هر وقت سال که  خریده بودند، بالاخره در نوروز فروش می رفت.

خلاصه ما از نسل همان شکلات های سفت و  آجیل های بی پِسته هستیم؛  اما دلخوشی ها هم کم نبودند. از روز اول عید موجی از شوق و خوشحالی، آسمان دلمان را فرا می گرفت و تا عصر روز سیزده فرودین امتداد داشت. مغازه ها نسیه می دادند، چشم و هم چشمی در کار نبود، فاصله های طبقاتی کم بود و یا اگر بود، خیلی به چشم نمی آمد و احساس فقر و سیه روزی و بی آینده بودن، لاقل به اندازه امروز، دامن گستر نبود.

قضیه سیاسی شد. تمام کنم. نوروزتان مبارک

در همین باره

پیشنهادها

خوانده شده ها