کتاب «فردگرایی و نظم اقتصادی»

معنای رقابت در کتاب «فردگرایی و نظم اقتصادی» فون هایک

در میان اقتصاد‌دانان نشانه‌هایی را از افزایش آگاهی نسبت به این نکته می‌بینیم که آنچه که در سال‌های اخیر تحت نام «رقابت» (competition) بررسی می‌کرده‌اند، همان چیزی نیست که در زبان معمول از این واژه مراد می‌شود، اما... هر چند تلاش‌هایی دلیرانه به ویژه از سوی جی.ام.کلارک و اف.ماکلوپ برای معطوف کردن توجهات به مسائل زندگی واقعی و باز‌گرداندن بحث‌ها از مکانی خیالی به جایی روی زمین انجام گرفته‌اند،(۱) به نظر می‌آید که دید‌گاه عمومی کماکان برداشتی از رقابت را که اکنون از سوی اقتصاد‌دانان به کار گرفته می‌شود، برداشت مهم می‌پندارد و آنچه را که در ذهن تجارت‌پیشگان وجود دارد، راه و رسمی غلط می‌انگارد. ظاهرا این باور به گونه‌ای عمومی پذیرفته شده که نظریه موسوم به «رقابت کامل»، مدل مناسب را برای داوری درباره اثر‌گذاری رقابت در دنیای واقعی به دست می‌دهد و هر قدر که تفاوت رقابت واقعی با این مدل بیشتر باشد، نا‌مطلوب‌تر و حتی زیان‌بار‌تر خواهد بود.

از نگاه من توجیه بسیار نا‌چیزی برای این نگرش وجود دارد. در این مقاله تلاش می‌کنم تا نشان دهم که آنچه نظریه رقابت کامل از آن بحث می‌کند، اصلا دعوای چندانی برای آنکه «رقابت» نامیده شود، ندارد و نتایج این نظریه، کاربرد زیادی در جایگاه راهنمای سیاستی ندارند. از نگاه من دلیل این نکته آن است که نظریه رقابت کامل، همواره فرض را بر وجود وضعیتی می‌گیرد که بر پایه دید‌گاه درست‌تر نظریه پیشین، فرآیند رقابت به ایجاد آن (یا به نزدیک شدن به آن) گرایش دارد و نیز دلیل دیگر این است که اگر شرایط مفروض در نظریه رقابت کامل به وجود می‌آمد، این نظریه نه تنها تمام فعالیت‌هایی را که فعل «رقابت کردن» توصیف می‌کند، از امکانات‌شان محروم می‌کرد، بلکه آنها را عملا امکان‌نا‌پذیر می‌ساخت.

اگر این همه تنها بر کاربرد واژه «رقابت» اثر می‌گذاشت، چندان مهم نبود، اما تقریبا به نظر می‌رسد که گویی اقتصاد‌دانان خود را با این استفاده عجیب از زبان فریب می‌دهند و می‌پذیرند که در بحث از رقابت، چیزی را درباره ویژگی‌ها و معنای فرآیندی بر زبان می‌آورند که وضعیت حاکم را پدید می‌آورد – در حالی که این همان وضعیتی است که صرفا فرض را بر وجودش می‌گیرند، اما در حقیقت این نیروی محرک حیات اقتصادی تقریبا به کلی رها شده است و به هیچ رو وارسی نمی‌شود.

در این جا قصد وا‌کاوی دلایلی را که سبب شده‌اند تا نظریه رقابت به این وضعیت عجیب دچار شود، ندارم. همان گونه که در جایی دیگر گفته‌ام، به نظر می‌رسد که شیوه توتولوژیک مناسب و ضروری برای تحلیل کنش فردی، در اینجا به گونه‌ای ناپذیرفتنی به مسائلی گسترش یافته که در آنها باید به فرآیندی اجتماعی که در آن تصمیمات تعداد زیادی از افراد بر یکدیگر اثر می‌گذارند و ضرورتا با گذشت زمان در پی یکدیگر می‌آیند، بپردازیم. حساب اقتصادی (یا منطق محض انتخاب) که به مساله نوع اول می‌پردازد، ابزاری را برای رده‌بندی نگرش‌های امکان‌پذیر انسانی در خود دارد و تکنیکی را برای تشریح ارتباطات درونی میان بخش‌های مختلف یک برنامه واحد در اختیار می‌گذارد. نتیجه این حساب اقتصادی به گونه‌ای ضمنی در مفروضاتش وجود دارد و آن این است که شناخت از واقعیات و تمایلات که فرض می‌شود به شکلی همزمان در یک ذهن واحد وجود دارند، راه‌حلی یگانه را به دست می‌دهند. روابطی که در این نوع تحلیل وارسی می‌شوند، روابطی منطقی‌اند و تنها نتایجی را مد نظر قرار می‌دهند که از پیش‌فرض‌هایی داده‌شده در ذهن فرد برنامه‌ریز جاری می‌شوند.

با این همه وقتی به موقعیتی می‌پردازیم که در آن چند فرد در تلاشند تا برنامه‌های جدا‌گانه خود را پی‌ریزی کنند، دیگر نمی‌توان فرض کرد که داده‌ها برای تمام این اذهان برنامه‌ریز یکسان‌اند. در این حالت مساله از این قرار است که «داده‌های» افراد گوناگون که برنامه‌های خود را بر آنها بنا می‌کنند، چگونه با حقایق عینی محیط‌شان (که کنش‌های افراد دیگر را نیز در‌بر‌می‌گیرد) همخوان می‌شوند. هر چند در راه‌حل این گونه مسائل، کماکان باید از تکنیک خود برای شناخت سریع دلالت‌های یک مجموعه معین از داده‌ها بهره گیریم، اما اکنون نه تنها باید به چندین مجموعه مختلف از داده‌های افراد گوناگون بپردازیم، بلکه باید فرآیندی را مدنظر قرار دهیم که ضرورتا تغییراتی پیوسته را در داده‌های افراد گوناگون در پی می‌آورد – و این حتی از وجود مجموعه‌هایی مختلف از داده‌های افراد گوناگون نیز مهم‌تر است. همان طور که پیش‌تر بیان کرده‌ام، عوامل علی در اینجا در قالب کسب دانش جدید از سوی افراد مختلف یا در لباس دگرگونی در داده‌های این افراد در نتیجه برقراری تماس میان آنها پا به صحنه می‌گذارند.

اهمیت این نکته در بحث کنونی من زمانی رخ می‌نماید که به خاطر بیاوریم که نظریه جدید رقابت به گونه‌ای تقریبا انحصاری به حالتی می‌پردازد که «تعادل رقابتی» نامیده می‌شود و در آن فرض بر این است که داده‌های افراد گوناگون کاملا با یکدیگر سازگارند، در حالی که مساله نیاز‌مند توضیح، طبیعت فرآیندی است که این داده‌ها از طریق آن با یکدیگر همساز می‌شوند. به بیان دیگر توصیف تعادل رقابتی حتی تلاش نمی‌کند تا بگوید که اگر فلان شرایط بر‌قرار شوند، بهمان پیامدها نمایان خواهند شد، بلکه خود را به تعریف شرایطی محدود می‌کند که احتمالا ممکن است به وجود آیند و همچنین نتایجش در آنها مستترند، اما نمی‌گوید که این شرایط اصلا چگونه می‌توانند پدید آیند یا برای آن که نتیجه اصلی خود در این مقاله را پیشاپیش در گزاره‌ای کوتاه بیان کرده باشم، رقابت بنا به سرشت خود فرآیندی پویاست که ویژگی‌های بنیادینش در اثر مفروضات اساسی در تحلیل ایستا، کنار گذاشته می‌شوند.

این که نظریه جدید تعادل رقابتی، وجود موقعیتی را فرض می‌گیرد که تبیینی صحیح باید آن را به عنوان اثر فرآیند رقابتی توضیح دهد، به بهترین شکل با وا‌کاوی فهرستی آشنا از شروطی که در یکایک کتاب‌های درسی جدید وجود دارند، نشان داده می‌شود. اتفاقا بسیاری از این شروط نه تنها اهمیت تحلیل رقابت «کامل» را نشان می‌دهند، بلکه به همان ترتیب در بحث از بازارهای گوناگون «ناقص» یا «انحصاری» نیز که همیشه «کمال‌های» غیرواقع‌گرایانه خاصی را فرض می‌گیرند، بدیهی انگاشته می‌شوند.(۲) با این وجود آموزنده‌ترین موردی که می‌توانیم برای دستیابی به هدف بلا‌فصل‌مان در این مقاله بررسی کنیم، نظریه رقابت کامل است.
هر چند ممکن است نویسندگان مختلف، فهرست متفاوتی را از شروط بنیادین رقابت کامل به دست دهند، اما فهرست زیر احتمالا به قدری که برای هدف ما کفایت کند جامعیت دارد، چون همان طور که خواهیم دید، این شروط واقعا مستقل از یکدیگر نیستند. بر پایه باوری که عموما پذیرفته شده، در نظریه رقابت کامل موارد زیر بدیهی فرض می‌شوند:

۱. کالایی همگن که تعداد زیادی از فروشندگان یا خریداران نسبتا کوچک آن را عرضه یا تقاضا می‌کنند و هیچ یک از آنها انتظار ندارند که از طریق کنش خود تاثیری ملموس بر قیمت این کالا بگذارند.

۲. ورود آزادانه به بازار و نبود قیود دیگر بر تغییر قیمت‌ها و تحرک منابع.

۳. شناخت کامل تمام مشارکت‌کنندگان در بازار از عوامل مرتبط.

در این مرحله نمی‌پرسیم که این شروط دقیقا برای چه هدفی لازم‌اند یا اگر فرض کنیم که داده‌شده هستند، حکایت از چه می‌کند. بلکه کاری که باید انجام دهیم، این است که اندکی بیشتر درباره معنای آنها کنکاش کنیم و از این لحاظ، این شرط سوم است که نامفهوم و حساس است. آشکارا نمی‌توان معیار را شناخت کامل تمام افراد مشارکت‌کننده در بازار از تمام عوامل موثر بر آن قرار داد. در این جا به پارادوکس آشنای تاثیر فلج‌کننده‌ای که پیش‌بینی و شناخت واقعا کامل بر تمام کنش‌ها خواهند گذاشت، نمی‌پردازم. همچنین روشن است که وقتی فرض می‌کنیم که همه کس همه چیز را می‌داند، مشکلی را حل نکرده‌ایم و بلکه مساله واقعی این است که چگونه می‌توان وضعیتی را پدید آورد که حداکثر مقدار ممکن از دانش موجود به کار گرفته شود.

فردریش فون هایک

ترجمه- محسن رنجبر

این مقاله در فصل پنجم کتاب «فردگرایی و نظم اقتصادی» منتشر شده است

در همین باره

پیشنهادها

خوانده شده ها

آخرین خبرها

مطالب مرتبط

تبلیغات

۴۹۴۵۹۷۹۰_۱۹۶۸۱۷۴۰۱۳۴۸۹۲۳۰_۲۴۳۹۸۳۴۳۰۶۵۳۷۸۴۸۸۳۲_n
Maryam-Mirzakhani